آن‌سوی کوهستان: کردستان به مثابه جامعه

جامعه‌ی کُرد ساده می‌شود تا قابل مصرف شود. آنچه به ساختن اسطوره کمک نکند، از میدان دید کنار گذاشته می‌شود. سیاست به جای آنکه در مدرسه و دانشگاه، کارخانه، محله، تشکل صنفی، یا نهاد مدنی گسترش یابد، در مدار جنگ، آتش‌بس، مذاکره و بازگشت به جنگ قرار می‌گیرد.

آن‌سوی کوهستان: کردستان به مثابه جامعه
Sanandaj, Kurdistan Province, Iran. Published on June 30, 2022. Photo by parwa maroofi / Unsplash

سیاوش شهابی

دلیل نوشتن این مقاله، مواجهه با مجموعه‌ای از گزارش‌ها، مقاله‌ها و روایت‌های رسانه‌ای در برخی رسانه‌های غربی و فارسی‌زبان درباره کردستان بود. در سال‌های اخیر، بازنمایی کردها در بخش مهمی از این فضاها کمتر به شناخت یک جامعه یاری رسانده و بیشتر در خدمت ساختن یک تصویر سیاسی آماده بوده است. در این قاب، کردستان نه به عنوان جامعه‌ای زنده با شهرها، طبقات، نهادها، نسل‌ها، تنش‌ها و تناقض‌هایش، بلکه به صورت صحنه‌ای قابل مصرف ظاهر می‌شود: کوهستان، اسلحه، پرچم، چند سازمان نظامی، و افقی انتزاعی که قرار است یا کل ایران را آزاد کند، یا آن را تجزیه کند، یا به یکی از پروژه‌های ژئوپولیتیکی موجود در منطقه گره بخورد.

در چنین تصویری، کُرد تنها زمانی کاملا مرئی می‌شود که بتوان او را در نسبت با جنگ، مرز، مداخله، ائتلاف یا سناریوی تغییر موازنه منطقه‌ای فهم کرد. در طی یک ماه گذشته این بازنمایی به اوج خودش رسید. این رسانه‌ها از کدام کردستان حرف می‌زنند؟ از کدام کُرد؟ از کدام زندگی اجتماعی؟

مسئله را نمی‌توان به چند خطای رسانه‌ای، به رمانتیسم خام برخی روزنامه‌نگاران و نویسندگان اروپایی، یا به فانتزی‌های اکتیویستی فروکاست. آنچه با آن روبه‌رو هستیم، یک منطق دیدن است که کردستان را هم‌زمان به ابژه مقاومت و دارایی استراتژیک بدل می‌کند. حاصل این نگاه، تبدیل یک میدان پیچیده اجتماعی چندمیلیونی به مخزنی نمادین برای سیاست منطقه‌ای است. تصویری که از دل پیچیدگی واقعی جامعه ساخته نمی‌شود، بلکه از دل گزینش، حذف و فشرده‌سازی بیرون می‌آید.

نقطه آغاز این مقاله، نقد همین تصویر تقلیل‌گراست که کردستان را به منظره‌ای نظامی و ژئوپولیتیکی فرو می‌کاهد. اما برای فهم این الگو کافی نیست گفته شود که پان ایرانیسم، غرب، اسرائیل، رسانه‌های جنگی یا تحلیلگران امنیتی کردها را بد فهمیده‌اند. باید پرسید چرا چنین تصویری تا این اندازه آماده مصرف است. چرا این قاب چنین به‌راحتی در گردش می‌افتد، بازتولید می‌شود، و حتی گاه از سوی بخشی از نیروهای سیاسی خود کردها نیز تقویت می‌شود. مسئله فقط تحمیل بیرونی نیست. این بازنمایی بر بستری از سنت‌های سیاسی مشخص نیز سوار می‌شود.

«ایران درفت» توسط خوانندگان تامین مالی می‌شود و همین به ما کمک می‌کند مستقل بمانیم. اگر مایلید در ارائه تحلیل‌ها و ژورنالیسم مستقل سهیم باشید، با اندکی کمک مالی به این هدف یاری برسانید.

کوهستان به عنوان فناوری حذف

برای فهم دقیق‌تر این فرایند، باید از فهم کوهستان به عنوان یک مفهوم صرفا جغرافیایی، فرهنگی یا شاعرانه فراتر رفت. کوهستان در بازنمایی مسلط یک دستگاه دیدن است؛ سازوکاری که به کمک آن می‌توان وجوه آرام و کند، پیچیده و متناقض حیات اجتماعی را از قاب بیرون راند و به جایش تصویری فشرده‌تر، اسطوره‌ای‌تر و مناسب‌تر برای مصرف سیاسی نشاند. کوهستان در این معنا، نه فقط چیزی را برجسته می‌کند، بلکه بسیاری چیزها را حذف می‌کند و در عوض، سوژه‌ای تخیلی و جانشین می‌سازد: سوژه‌ای مردانه، نظامی، منضبط، هویت‌مند و آماده‌ی قرار گرفتن در قاب رسانه‌ی جنگی، گزارش امنیتی، فانتزی لیبرال یا تبلیغات حزبی.

نخستین نتیجه این سازوکار، حذف شهر است. حال آنکه بخش مهمی از زندگی مردم کردستان در ایران در شهرها شکل می‌گیرد: در دانشگاه، بازار، مدرسه، محله، محیط کار، شبکه‌های صنفی، و در خود تجربه متناقض زیست شهری. سنندج، مهاباد، مریوان، کرمانشاه، سقز، بوکان و دیگر شهرهای کردنشین، صرفا پس‌زمینه نمادین یک افق نظامی یا هویتی نیستند. اینها کانون‌های واقعی تولید سیاست اجتماعی‌اند.

با این حال، در تصویر مسلط، شهر از مقام یک فضای زنده سیاسی پایین کشیده می‌شود و به حاشیه رانده می‌شود. شهر فقط زمانی دیده می‌شود که اعتصاب عمومی آن برای چند ساعت توازن سیاسی را مختل کرده باشد یا خیابانش به صحنه درگیری بدل شده باشد. در غیر این صورت، کردستان مطلوب این نگاه، نه جامعه شهری واقعی، بلکه منظره‌ای کوهستانی و مرزی است.

لایه دوم، حذف کار و طبقه است. در این قاب، جنگجو جای کارگر را می‌گیرد. با او، معلم، راننده، پرستار، بیکار، کارمند فرودست، کولبر، دانشجو، دستفروش، و زنانی که در متن بازتولید اجتماعی زندگی می‌کنند نیز از مرکز توجه کنار می‌روند. پرسش از سرمایه، کار، فقر، استثمار، بیکاری، خصوصی‌سازی، پیمانکاری، و فرسایش معیشتی به حاشیه رانده می‌شود. جامعه‌ای که باید از خلال تضادهای اجتماعی‌اش فهم شود، بار دیگر در هیئت یک ملت جنگجو بازآرایی می‌شود. این فقط یک حذف تصادفی نیست. حذف طبقه، شرط لازم برای آن است که یک جامعه ناهمگون به پیکره‌ای یکدست تبدیل شود و بتوان به نام آن سخن گفت.

لایه سوم، حذف زندگی روزمره است. هر جامعه‌ای در دل عادت‌ها، ترس‌ها، آرزوها، محافظه‌کاری‌ها، روابط خانوادگی، میل به بقا، اشکال خاموش مقاومت، و تصمیم‌های کوچک اما مادی مردم معنا پیدا می‌کند. سیاست فقط در لحظه‌های شدید و نمایشی شکل نمی‌گیرد. در مدرسه و بیمارستان، در بازار و صف نان، در تاکسی و کارخانه، در خوابگاه و خانه، و در شبکه‌های غیررسمی زندگی نیز ساخته می‌شود. روایت کوهستانی برای این لایه‌ها ارزشی قائل نیست، چون این لایه‌ها با منطق اسطوره و بسیج تصویری سازگار نیستند. آنها کند، متناقض، نامنظم، و پر از عقب‌نشینی و پیشروی‌اند. اما درست همین‌جا، سیاست واقعی زاده می‌شود.

لایه چهارم، حذف تناقض است. تصویر کوهستانی معمولا کردستان را به صورت یک سوژه جمعی همگن نشان می‌دهد، در حالی که هیچ جامعه‌ای چنین خلوصی ندارد. کردستان نیز از شکاف‌های طبقاتی، تفاوت‌های نسلی، فاصله میان تجربه شهری و روستایی، لایه‌های مذهبی محافظه‌کار، روندهای سکولاریزاسیون، مهاجرت، خستگی سیاسی، و افق‌های متنوع کنش ساخته شده است. تصویری که فقط جنگجو، سلاح و شعار را می‌بیند، جامعه را از عنصر زنده‌اش، یعنی ناهمگنی و تناقض، تهی می‌کند. این نگاه، چه در صورت اورینتالیستی آن و چه در صورت ناسیونالیستی آن، به یک نتیجه مشترک می‌رسد: جامعه باید ساده شود تا قابل مصرف شود.

به این معنا، کوهستان بیش از آنکه مکان باشد، فناوری پالایش واقعیت است. هر آنچه به ساختن اسطوره کمک نکند، از میدان دید کنار گذاشته می‌شود. حاصل کار، کردستانی نیست که بتوان آن را به مثابه جامعه فهمید، بلکه کردستانی است که از پیش برای استفاده سیاسی آماده شده است.

این صرفا یک سوبرداشت بیرونی نیست

اما این بازنمایی صرفا از بیرون تحمیل نشده است. اگر چنین بود، نقد آن آسان‌تر بود. مسئله آنجاست که بخشی از این تصویر بر بستری از سنت‌های سیاسی معین در خود کردستان نیز سوار شده است. در سنتی از ناسیونالیسم کردی که می‌توان آن را به طور کلی پیشمرگه‌محور نامید، مبارزه مسلحانه به تدریج از امتداد سیاست اجتماعی به موجودیتی کمابیش خودبسنده تبدیل می‌شود. در این سنت، نیروی مسلح فقط یکی از اشکال مبارزه نیست، بلکه به شکل برتر مبارزه بدل می‌شود. در نتیجه، مبارزه سیاسی و اجتماعی یا به حاشیه رانده می‌شود یا فقط در نسبت با کار نظامی معنا پیدا می‌کند.

در اینجا جامعه دیگر به عنوان سوژه‌ای زنده با سبک‌های متنوع زیست و سازمان‌یابی ظاهر نمی‌شود، بلکه بیشتر به محیط پشتیبان، پشت جبهه، یا منبع تدارک و مشروعیت فروکاسته می‌شود. شهر جای خود را به روستا و مرز می‌دهد. سازمان‌های غیرنظامی در مقایسه با صف مسلح، فرعی می‌شوند. سیاست به جای آنکه در مدرسه و دانشگاه، کارخانه، محله، تشکل صنفی، یا نهاد مدنی گسترش یابد، در مدار جنگ، آتش‌بس، مذاکره و بازگشت به جنگ قرار می‌گیرد. پیشمرگه دیگر فقط بخشی از یک حرکت اجتماعی نیست، بلکه علاوه بر جدا کردن خود از بدنه جامعه، به نماد خود آن حرکت بدل می‌شود. مردم از کسانی که جامعه خود را باید سازمان بدهند و وارد سیاست شوند، به کسانی تبدیل می‌شوند که باید نیروی مسلح جدا شده از زیست جامعه را حمایت کنند.

هر صورت از ناسیونالیسم در همه جا یکسان نیست و هر شکل از دفاع جمعی در برابر ستم ملی را نیز نباید با شوونیسم غالب یکی گرفت. مسئله این است که ناسیونالیسم، حتی در شکل تحت‌ستمش، وقتی از سطح دفاع از برابری و رفع تبعیض عبور می‌کند و بدل به افق مسلط سیاست می‌شود، گرایش دارد ملت را جای جامعه بنشاند، تضادهای طبقاتی را بپوشاند، و یک «ما»ی یکدست بسازد که در آن کارگر و کارفرما، زن و مرد، محافظه‌کار و سکولار، شهری و روستایی، همه زیر نام ملت فشرده شوند. این همان جایی است که ناسیونالیسم، حتی وقتی بر زخم واقعی ستم بنا شده، از افق رهایی فاصله می‌گیرد و به محدودیت ساختاری خود می‌رسد.

در چنین بستری، بازنمایی بیرونی دیگر صرفا سوءفهم نیست. صورت فشرده‌شده حذف قدیمی‌تری است که پیش‌تر در درون برخی سنت‌های سیاسی آغاز شده است. آنجا که بخشی از سیاست، خود جامعه را به حاشیه رانده و اسلحه را به معیار اصلی اعتبار تبدیل کرده، رسانه جنگی و تحلیلگر ژئوپولیتیک نیز آماده‌اند همین حذف را در سطحی بزرگ‌تر بازتولید کنند.

مبارزه مسلحانه و کیش مبارزه مسلحانه

در اینجا باید تمایزی روشن برقرار کرد. بحث بر سر نفی مطلق مبارزه مسلحانه نیست. نه از نظر تاریخی چنین حکمی جدی است و نه از نظر سیاسی. در غرب آسیا، در بسیاری بزنگاه‌ها، اشکال مختلف مقاومت مسلحانه بخشی از واقعیت بوده‌اند و به احتمال زیاد باقی خواهند ماند. در تجربه کردی نیز کوهستان، مرز، و اسلحه بخشی از تاریخ‌اند. اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که مبارزه مسلحانه از جایگاه خود خارج می‌شود و به کیش تبدیل می‌گردد.

کیش مبارزه مسلحانه در جایی شکل می‌گیرد که اسلحه به معیار برتر رادیکالیسم بدل می‌شود. در چنین وضعیتی، هر کس که بر مبارزه اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، شهری و توده‌ای تأکید کند، متهم می‌شود که گویا از مبارزه دست کشیده است. وقتی نیروی مسلح تمام موجودیت یک حرکت را نمایندگی می‌کند، سازمان‌های غیرنظامی فرعی می‌شوند. فعالان شهری، به جای آنکه در محیط کار و زندگی خود به ساختن پایگاه اجتماعی بپردازند، به سمت صف مسلح کشیده می‌شوند. انتقال به کار نظامی، نه یک وظیفه مشخص و محدود، بلکه نوعی ارتقای طبیعی در سطح مبارزه تلقی می‌شود. در نتیجه، شهر از کادر تهی می‌شود، تشکل اجتماعی فرسوده می‌گردد، و خود مبارزه سیاسی به حاشیه می‌رود.

این مسئله فقط یک انحراف اخلاقی یا تاکتیکی نیست. به منطق مادی و سازمانی چنین سنتی مربوط است. جامعه واقعی دردسر دارد. جامعه شهری کند پیش می‌رود، فرمان‌پذیر نیست، پر از تناقض است، با یک مرکز واحد نمی‌توان آن را هدایت کرد، و مدام سازمان را وادار می‌کند با مطالبات واقعی، با عقب‌نشینی‌ها، با تردیدها و با ناهمزمانی مردم روبه‌رو شود. در مقابل، منطق نظامی و مرزی، ساخت قدرت را فشرده، متمرکز و قابل‌کنترل می‌سازد. بحران و جنگ در این منطق، در کنار تهدید، فرصت نیز هستند. فروپاشی امنیت، شکسته شدن ریتم عادی زندگی، و برجسته شدن مسئله نظامی، زمینه را برای این فراهم می‌کند که نیروهایی با پایگاه اجتماعی محدود اما با ظرفیت نظامی و رسانه‌ای بالاتر، وزنی بسیار فراتر از نفوذ واقعی خود در جامعه پیدا کنند.

به همین دلیل، نقد کیش مبارزه مسلحانه فقط نقد یک انتخاب غلط نیست. نقد یک صورت‌بندی سیاسی است که در آن سازمان جای مردم می‌نشیند و ژئوپولیتیک جای سیاست اجتماعی را اشغال می‌کند.

کردستان ایران، میدان یک صورت‌بندی متفاوت

اهمیت کردستان ایران در این است که این روند در آنجا هرگز بی‌رقیب نبوده است. مقصود از کردستان ایران در اینجا نه صرفا جغرافیای استانی در تقسیم‌بندی دولت، بلکه جمعیتی از کردهاست که در غرب و شمال غرب ایران زندگی می‌کنند و درون تحولات اجتماعی، طبقاتی و سیاسی ایران تنیده شده‌اند. کردستان ایران میدان یک صورت‌بندی سیاسی مهم بود که می‌کوشید مسئله کردستان را نه در قالب رمانتیسم پیشمرگه‌گرایانه، بلکه در نسبت با تحول اجتماعی، شهر، طبقه و سیاست توده‌ای بفهمد.

در این افق، پرسش این نبود که چگونه می‌توان صرفا یک هویت جمعی را مسلحانه نمایندگی کرد، بلکه این بود که در بستر رشد مناسبات سرمایه‌داری، گسترش شهرنشینی، افزایش کار مزدی و تعمیق شکاف طبقاتی، چگونه می‌توان ستم ملی را با مبارزه‌ای وسیع‌تر بر سر قدرت اجتماعی و سیاسی پیوند زد. در این صورت‌بندی، کردستان نه یک استثنای بیرون از تاریخ عمومی ایران، بلکه بخشی از جامعه‌ای در حال دگرگونی فهمیده می‌شود. شهر مرکز ثقل سیاست است. رفع ستم ملی، اگر معنایی دارد، از دل پیوند با مطالبات اقتصادی، آزادی‌های سیاسی، سازمان‌یابی اجتماعی، و مبارزه علیه نظم طبقاتی می‌گذرد. مبارزه مسلحانه، اگر وجود دارد، نمی‌تواند جای این افق را بگیرد و باید در نسبت با آن تعریف شود.

تمایز این افق با سنت پیشمرگه‌محور دقیقا همین‌جاست. در آن سنت، مبارزه مسلحانه خود جنبش می‌شود. به جای آنکه سیاست از دل خود مردم، از دل تشکل‌ها، اعتصاب‌ها، اعتراض‌های اقتصادی و تحرک توده‌ای شکل بگیرد، نیروی مسلح به تدریج از جامعه جدا می‌شود و بالای سر آن قرار می‌گیرد. اما در کردستان ایران، تاریخ فقط تاریخ سازمان‌های مسلح نبود. تاریخ اعتصاب عمومی، سیاست شهری، مداخله توده‌ای، و تلاش برای مفصل‌بندی ستم ملی با تضاد طبقاتی نیز بود.

این سنت، گرچه زیر فشار سنگین سرکوب جمهوری اسلامی، اعدام، نظامی‌سازی، تعطیل کردن فضای سیاسی و از هم پاشاندن تشکل‌ها بارها عقب رانده شد، اما هرگز به‌کلی محو نشد.

برای همین است که پایان مبارزه مسلحانه در کردستان ایران طی دهه ۱۳۷۰ را نمی‌توان فقط با زبان شکست نظامی یا تغییر توازن منطقه‌ای توضیح داد. این پایان، به جامعه نیز مربوط بود. به رشد شهرنشینی، به تغییرات طبقاتی، به فرسودگی ناشی از جنگ، به تغییر فرم‌های زندگی، و به این واقعیت که جامعه کردستان، در کنار تحمل سرکوب خونین، نپذیرفت نیروی مسلح جای خود جامعه را بگیرد. رمانتیسم مبارزه مسلحانه همچنان در بخش‌هایی از حافظه جمعی باقی ماند، اما به تدریج جای خود را به واقعیت‌های زیست اجتماعی و فرم‌های مبارزه متناسب با آن داد. این روند مستقیم، پاک و بدون تناقض نبود، اما واقعی بود.

سنت اعتصاب عمومی در کردستان، که در ایران کم‌نظیر است، از دل همین تاریخ بیرون می‌آید. این سنت نشان می‌دهد که سیاست در کردستان، در شهر، بازار، محل کار، مدرسه، و رابطه زنده مردم با یکدیگر تولید شده است. همین سنت بود که پس از جنبش زن، زندگی، آزادی نیز افقی فراتر از خود کردستان را پیش چشم گذاشت و نشان داد چگونه می‌توان از دل یک تجربه منطقه‌ای، امکانی سراسری برای ایران دید. هر روایتی که کردستان ایران را صرفا در قالب کوهستان، اسلحه و نیروی متحد بالقوه این یا آن محور منطقه‌ای توضیح دهد، نه فقط جامعه امروز، بلکه تاریخ سیاسی واقعی آن را نیز پاک می‌کند.

کردستان، میان تقسیم‌بندی و یکدست‌سازی

یکی از کلیدی‌ترین ویژگی‌های بازنمایی مسلط، یکدست‌سازی چهار بخش کردستان است. این تقسیم‌بندی میان چهار کشور، تاریخا تحمیل شده و دردآور است، اما هر مواجهه جدی با مسئله کردستان باید با واقعیت تاریخی و اجتماعی همین وضعیت نیز روبه‌رو شود.

باشور، روژاوا، باکور و روژهلات هر یک تجربه‌ای تاریخی، اجتماعی و سیاسی بسیار متفاوت دارند. نفس این نام‌گذاری‌ها نیز هنوز برای بسیاری از مردم این مناطق معنای یکسانی ندارد و در عمل هم به کار نمی‌رود یا حداقل اینطور بازشناسی نمی شود. این نام‌ها بیشتر به افق ناسیونالیسم کردی و رمانتیسم اورینتالیستی حامی آن تعلق دارند. با این حال، استفاده از آنها در اینجا فقط برای نشان دادن تناقض‌های درونی همین منطق و نقش آن در یکدست‌سازی نادرست است.

باشور را نمی‌توان بدون ساختارهای حزبی، رانت نفتی، منطق شبه‌دولت، مناسبات قدرت عشیره‌ای و محلی، و جایگاه آن در نظم سیاسی عراق فهمید. روژاوا محصول جنگ داخلی سوریه، فروپاشی اقتدار دولت در بخش‌هایی از شمال کشور، محاصره، مداخله خارجی، و شکل‌گیری پروژه‌ای خاص در متن تلاطم منطقه‌ای بود. باکور را نمی‌توان بدون شهر، شهرداری، سیاست انتخاباتی، سرکوب سیستماتیک دولت ترکیه، و پیوند پیچیده میان مسئله ملی و سیاست توده‌ای توضیح داد. روژهلات نیز در بستر تحولات انقلاب مشروطه، تجربه انقلاب ۵۷، رشد شهرنشینی، رابطه خاص مسئله ملی و مسئله طبقاتی، و پیوند با جنبش‌های سراسری ایران معنا می‌یابد.

حتی از نظر زبانی هم می‌توان دید که این یکدست‌سازی تا چه اندازه مصنوعی است.

مردمان این چهار جغرافیا، در بسیاری موارد، بی‌واسطه و به آسانی با یکدیگر ارتباط برقرار نمی‌کنند. همه آنها البته کُرد هستند و به زبان‌های کردی سخن می‌گویند، اما از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب، از شهری به شهر دیگر، با طیفی از تفاوت‌های مهم زبانی روبه‌رو هستیم. خانواده زبان کردی، از سورانی و کرمانجی تا کلهری، بادینی و زازاکی، خود حامل شکاف‌ها و تمایزهایی است که به‌تنهایی نشان می‌دهد آنچه در بازنمایی سیاسی و رسانه‌ای به نام یک کلیت همگن عرضه می‌شود، تا چه حد از واقعیت تاریخی و اجتماعی فاصله دارد.

مسئله فقط این نیست که این چهار بخش با یکدیگر تفاوت دارند. مسئله این است که در سطح بازنمایی ژئوپولیتیکی، دقیقا همان وجوهی از هر کدام جدا و برجسته می‌شود که بتوانند در یک تصویر کلان، ساده‌شده و مصرف‌پذیر جا بگیرند.

آنچه از همه این تجربه‌های متفاوت برجسته می‌شود، نه جامعه واقعی و سبک زندگی متفاوت هر کدام، بلکه فرمی تکراری از یک سیاست قابل نمایش است: کوهستان، نیروی مسلح، پرچم، ملت بی‌دولت، زن جنگجو، و احزاب و سازمان‌هایی آماده همسویی با یکی از قطب‌های منطقه‌ای یا جهانی. جامعه‌های متفاوت به یک ابژه واحد تبدیل می‌شوند.

برخی احزاب خود در بازتولید این تصویر شریک‌اند

در اینجا باید از نقد بیرونی عبور کرد و به منطق درونی برخی نیروهای سیاسی پرداخت. این نیروها فقط قربانی بازنمایی نیستند. در بسیاری موارد، خود در ساختن و تثبیت آن شریک‌اند. برای بخشی از این احزاب، تصویر کوهستانی و نظامی‌شده، با منطق بقا و مشروعیت‌سازی‌شان سازگارتر است تا جامعه واقعی. این سازگاری تصادفی نیست. جامعه واقعی پر از دردسر است. جامعه شهری از فرمان ساده تبعیت نمی‌کند. طبقه، جنسیت، نسل، مذهب، سبک زندگی، مصرف، آموزش، مهاجرت، و افق‌های متفاوت کنش، همگی با هم درگیر می‌شوند و هر سازمانی را وادار می‌کنند از سطح شعار هویتی عبور کند و با واقعیت پیچیده روبه‌رو شود.

اما منطق نظامی و مرزی چیز دیگری می‌سازد: ساخت قدرتی فشرده، متمرکز، سلسله‌مراتبی و قابل‌کنترل. در این منطق، بحران و جنگ فقط موقعیت‌های استثنایی نیستند، بلکه منابع تولید اهمیت سیاسی‌اند. نیرویی که در متن جامعه ریشه ضعیفی دارد، ممکن است با تکیه بر ظرفیت نظامی، رسانه‌ای و امکان پیوند با بازیگران خارجی، خود را بسیار بزرگ‌تر از وزن واقعی‌اش نشان دهد. تجربه خاص اردوگاه، کوهستان، انضباط سازمانی و افق جنگ، به نام ملت عرضه می‌شود. سازمان با جامعه یکی گرفته می‌شود. نیروهای اقماری یا شبکه‌های وابسته، بیان طبیعی مردم معرفی می‌شوند. هر آنچه در شهر می‌گذرد، اگر با این تصویر سازگار نباشد، یا بی‌اهمیت تلقی می‌شود یا با برچسب‌هایی چون آسمیله شده، منحرف یا خائن کنار زده می‌شود.

از این رو، همسویی با نگاه بیرونی صرفا حادثه نیست. وقتی حزبی یا جریانی خود را عمدتا از خلال کوهستان، اسلحه، دشمنی با دولت مرکزی، و قابلیت پیوند با قدرت‌های خارجی تعریف می‌کند، طبیعی است که برای روزنامه‌نگار جنگی، تحلیلگر ژئوپولیتیک، استراتژیست منطقه‌ای، و حتی بخشی از اکتیویسم غربی که جامعه خود را نیز دیگر میدان تغییر نمی‌بیند، جذاب‌تر باشد تا برای جامعه‌ای که باید در آن ریشه بدواند. تصویر، از دل همین هم‌پوشانی ساخته می‌شود.

ایران نیز برای نگاه مسلط، جامعه نیست

تمام این بحث فقط به کردستان مربوط نمی‌شود. تقلیل کردستان به قطعه‌ای ژئوپولیتیک، بخشی از ناتوانی بزرگ‌تری در فهم ایران به مثابه جامعه است. ایران، نه فقط در نگاه اورینتالیستی غرب و نه فقط در خیال‌پردازی‌های بخشی از اپوزیسیون، بلکه پیش از هر چیز زیر فشار حکومتی قرار دارد که خود، برای بیش از چهار دهه، با تمام توان کوشیده است جامعه را از مقام یک واقعیت زنده سیاسی به توده‌ای خاموش، پراکنده و قابل مدیریت فروبکاهد.

ایران در این معنا فقط بد فهمیده نشده، بلکه به زور سرکوب، از امکان بازنمایی خود نیز محروم شده است. دهه‌هاست که جمهوری اسلامی می‌کوشد هر آنچه از پایین، از متن جامعه، و مستقل از دولت شکل می‌گیرد یا نابود شود یا به زبان خود حکومت ترجمه شود. تشکل مستقل کارگری، سازمان‌یابی زنان، نهادهای دانشجویی، شبکه‌های مدنی، رسانه‌های آزاد، جمع‌های محلی، و حتی ساده‌ترین اشکال پیوند افقی میان مردم، همواره زیر فشار، تعقیب، نفوذ، تعطیلی و مجازات بوده‌اند.

در همین بستر است که نگاه بیرونی نیز ایران را به شکلی محدود، ناقص و کلیشه‌ای می‌بیند. در بخش بزرگی از رسانه‌های غربی و حتی در بسیاری از روایت‌های فارسی‌زبان، ایران یا به تهران فروکاسته می‌شود یا در بهترین حالت به چند شهر بزرگ و آشنا. گویی کشوری با جمعیتی نزدیک به ۹۰ میلیون نفر، با بیش از ۱۴۰۰ شهر، و با انبوهی از تفاوت‌های زبانی، قومی، مذهبی، طبقاتی، اقلیمی و تاریخی، را می‌توان در چند تصویر تکراری فشرده کرد.

این تقلیل فقط از محدودیت دانشی یا راحت‌طلبی رسانه‌ای نمی‌آید. بخشی از آن از این واقعیت می‌آید که جمهوری اسلامی خود با سرکوب خشن و ممتد، جامعه را از امکان حضور عمومی و قابل رؤیت محروم کرده است. هرچه بیشتر تشکل‌ها درهم شکسته شوند، هرچه بیشتر استان‌ها و شهرهای دور از مرکز در سکوت نگه داشته شوند، هرچه بیشتر مردم فقط در لحظه انفجار یا سرکوب دیده شوند، تصویر ایران نیز بیشتر به چند قاب تکراری، متمرکز و ناقص محدود می‌شود.

در این قاب، ایران بیش از آنکه جامعه‌ای متکثر و زنده باشد، به پایتختی سیاسی با چند ضمیمه استانی تقلیل پیدا می‌کند. جمهوری اسلامی جغرافیای دیده‌شدن را نیز سرکوب کرده است. یعنی فقط نگفته چه کسی حق حرف زدن ندارد، بلکه عملا تعیین کرده کدام بخش‌های جامعه حق دارند وارد قاب شوند و کدام بخش‌ها باید در تاریکی بمانند. به همین دلیل، ایران قابل رؤیت در بسیاری از روایت‌ها، ایران ناقصی است که هم محصول نگاه متمرکز و اورینتالیستی بیرون است و هم محصول سرکوب درونی و حذف نظام‌مند صداها از سوی دولت.

از این منظر، کردستان فقط یکی از نقاطی است که این ناتوانی در آن عریان‌تر می‌شود. زیرا هم‌زمان حامل مسئله ملی است، هم محل سرکوب تاریخی و نظامی‌سازی‌شده جمهوری اسلامی، هم میدان رقابت احزاب و دولت‌ها، و هم محل فشرده‌سازی جامعه به یک تصویر آماده.

اما اگر کردستان را فقط در قالب کوهستان، اسلحه و ژئوپولیتیک ببینیم، در واقع چیزی درباره خود ایران نیز نفهمیده‌ایم. چون همان دولتی که کردستان را با سرکوب خونین، امنیتی‌سازی و حذف سازمان‌یابی اجتماعی زیر فشار نگه داشته، در مقیاسی سراسری نیز علیه امکان ظهور جامعه ایران عمل کرده است. همان نگاهی که کردستان را به کوهستان تقلیل می‌دهد، ایران را نیز به تهران و چند تصویر آشنا فرو می‌کاهد. و در هر دو حال، آنچه ناپدید می‌شود، جامعه‌ای است که زیر فشار مستمر دولت، هنوز زنده است، هنوز مقاومت می‌کند، و هنوز بسیار پیچیده‌تر از همه این قاب‌های آماده است.

بازگرداندن جامعه به مرکز

اگر قرار است تصویری صادقانه‌تر و تحلیلی‌تر از کردستان و ایران ساخته شود، کافی نیست چند عنصر حذف‌شده را دوباره به قاب اضافه کنیم. مسئله فقط اصلاح تصویر نیست. مسئله تغییر مرکز ثقل تحلیل است. باید جامعه را به مرکز بازگرداند. با شهرهایش، با رشد سرمایه‌داری و کار مزدی، با طبقاتش، با شکاف‌هایش، با زنانش در متن زیست روزمره، با جوانانش، با مدارس و دانشگاه‌هایش، با بازار و محیط‌های کارش، با فرسودگی و مقاومتش، با محافظه‌کاری‌ها و پیشروی‌هایش، با اشکال سازمان‌یابی مدنی و صنفی‌اش، و با نسبت زنده و پیچیده‌ای که میان ستم ملی، تضاد طبقاتی و مبارزه برای آزادی‌های سیاسی برقرار می‌شود.

این همچنین یعنی تمایز گذاشتن میان مبارزه مسلحانه به عنوان یکی از اشکال ممکن کنش سیاسی و جانشین کردن آن به جای جامعه. اولی ممکن است در بزنگاه‌هایی واقعی و ضروری باشد. دومی نه فقط جامعه را حذف می‌کند، بلکه خود امکان سیاست رهایی‌بخش را نیز تضعیف می‌کند. زیرا هر جا نیروی مسلح جای جامعه را بگیرد، سازمان جای مردم می‌نشیند، ژئوپولیتیک جای سیاست اجتماعی را اشغال می‌کند، و ملت انتزاعی جای تناقض زنده مردم واقعی را می‌گیرد.

بازگرداندن جامعه به مرکز، برای ایران نیز حیاتی است. تا وقتی ایران فقط از خلال بحران‌های امنیتی، سناریوهای تغییر رژیم، و قطعات ژئوپولیتیکش دیده شود، نه سیاستی جدی ممکن است و نه شناختی واقعی. جامعه باید دوباره به عنوان میدان اصلی تناقض، مقاومت، فرسودگی، سازمان‌یابی و امکان‌های آینده فهمیده شود. مسئله، تولید یک تصویر مثبت‌تر یا همدلانه‌تر از کردها نیست. مسئله، دفاع از حق یک جامعه برای پیچیدگی، تناقض، و سر باز زدن از نقش‌هایی است که رسانه جنگی، استراتژی منطقه‌ای، یا احزاب شیفته قدرت برای آن نوشته‌اند.

و شاید این مهم‌ترین نقطه باشد: کردستان را نمی‌توان با حذف شهر، با حذف طبقه، با حذف زندگی روزمره، و با حذف تناقض فهمید. همان‌طور که ایران را نیز نمی‌توان با سناریوهای آماده، با خیال‌پردازی ژئوپولیتیکی، یا با جانشین کردن سازمان و قدرت به جای مردم فهمید. هر سیاستی که از جامعه واقعی آغاز نکند، دیر یا زود یا به ژئوپولیتیک فرو می‌غلتد، یا به قیم‌گرایی حزبی، یا به ناسیونالیسم. در برابر این سه، تنها نقطه عزیمت جدی، خود جامعه است: مردم، در تمام دشواری، ناهمگنی، خستگی، ایستادگی و واقعیت‌شان.

© کپی‌رایت ایران درفت

دنباله مطلب

جنگ، آینده ایران و بازگشت پیرامون

جنگ، آینده ایران و بازگشت پیرامون

درصورت خیزش پیرامون، ممکن است وضعیتی پیش بیاید که در آن دولت مرکزی همچنان در تهران بر سر قدرت باقی بماند، اما در برخی مناطق پیرامونی اقتدار آن تضعیف شود. چنین وضعیت‌هایی می‌تواند به شکل‌گیری مناطق نیمه‌خودمختار منجر شود.

lock-1 نوشته عقیل دغاقله
وقتی امید از محاسبه جلو می‌زند: سازوکارهای شکل‌گیری خطای ادراکی در یک لحظه‌ی اعتراضی

وقتی امید از محاسبه جلو می‌زند: سازوکارهای شکل‌گیری خطای ادراکی در یک لحظه‌ی اعتراضی

در دی‌ماه بی‌شک یکی از هولناک‌ترین جنایت‌های تاریخ مدرن ایران به وقوع پیوست. این مقاله نشان می‌دهد که تولید امید سیاسی در شرایط اقتدارگرایانه می‌تواند هم‌زمان نیروی محرک بسیج و زمینه‌ساز برآورد نادرستِ ریسک باشد.

نوشته الهام هومین‌فر