کارآمدی نظامی - ابزارِ مشروعیت‌بخشی به تجاوز

این مقاله استدلال می‌کند که کارآمدی عملیاتی و کم‌ـ‌وـ‌زیادِ تلفات و خسارات نمی‌تواند و نباید معیار مشروعیت اخلاقی یا حقوقی برای تهاجم نظامی به قصد تغییر یک حکومت باشد.

کارآمدی نظامی - ابزارِ مشروعیت‌بخشی به تجاوز
Photo by Jeff Kingma / Unsplash

علی بارویی

۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵

درآمد

سناریویی را تصور کنید که در تجاوز اخیر به ایران، کشور طی چند روز و با حداقل مقاومت نظامی فرو می‌پاشید؛ شهرها کمتر ویران می‌شدند، شمار کشته‌ها پایین می‌بود و متجاوزین می‌توانستند با سرعت، «عمل انجام شده» خود را تحمیل کنند.

در چنین حالتی، آیا می‌توان گفت که «اصل حمله» (act of invasion)، قابل‌قبول‌تر و یا حتی اخلاقی‌تر بوده است؟ آیا کاهش هزینه‌های فوری انسانی، کارآمدی تکنولوژی نظامی و برخورداری از منابع عظیم مالی، ماهیت تجاوز را تغییر می‌دهد یا تنها شکل بیرونی جنایت دگرگون شده است؟

اگر مناظره‌های منتقدان غربیِ مخالف جنگ را پیرامون مشروعیت این تجاوز دنبال کنید، خواهید دید که بحث ایشان اغلب نه در مخالفت با جنایت تجاوز (Crime of Aggression) بلکه مخالفت با عدم کارآمدیِ حمله بوده است. عمل مجرمانه‌ی تجاوز نظامی از سطح یک جنایت سیاسی و حقوقی، به سطح یک محاسبه‌ی صرفاً کارکردی فروکاسته شده است. در این منطقِ نتیجه‌محور، جنگی که میلیاردها دلار هزینه برده و خسارت‌های اقتصادی و انسانی گسترده بر جای گذاشته است و در غرب، سبب شده است که مردم قیمت بالایی برای بنزین بپردازند، جنگی بد و محکوم است، متقابلاً، اگر همان جنگ، سریع، کم‌هزینه و از نظر نظامی کارآمد باشد (به‌ویژه اگر جناح سیاسیِ ایشان بانی جنگ بوده باشد)، جنگ خوب و ضروری است.

همین دیدگاه در میان بسیاری از ایرانیانِ مخالف جنگ نیز وجود دارد. گویی مسئله میانِ «ویرانی گسترده» و «اشغال کارآمد» در نوسان است؛ و اگر میزان آسیب پایین‌تر باشد، دیگر اصلِ حمله چندان برایشان مسئله نیست. با نگاهی آماری به دیدگاه ایرانیان مهاجر می‌توان دید که حتی برخی از قشر میانه‌رو که با «اما و اگر» در زیباسازی تهاجم نقش داشتند، تنها وقتی هزینه‌های انسانی و ویرانیِ را دیدند، نظرشان تغییر کرد. [پانوشت ۱: در این میان اشاره به استاندارد دوگانه درباره ایران و اوکراین مهم است. به شکلی که اکثر قریب به اتفاق همین افراد حمله روسیه به اوکراین را تجاوز می‌دانند ولی تهاجم به ایران را نجات مردم! (پوتین هم البته ادعا کرده بود "عملیات ویژه" برای نجات روس‌تبارهای اوکراین بوده است). تصور کنید روسیه، مانند آنچه در ونزوئلا رخ داد، با ربودن زلنسکی، قدرت را به فردی که خواسته پوتین را تامین می‌کرد می‌سپرد و علنا اعلام می‌کرد تمام درآمد آینده فروش منابع طبیعی اوکراین می‌بایست به روسیه برود و آنها تصمیم بگیرند که چه میزان به اوکراین تعلق دهند!]

ابرقدرت‌های متجاوز، از همین منظر از مردم کشور هدف سوءاستفاده می‌کنند و با بهره از تکنولوژی پیشرفته و توان نظامی بالای خود جنگ‌شان را تمیز، موثر و حتی اخلاقی نشان می‌دهند؛ آنچنان که در جنگ اخیر دیدیم چگونه دیاسپورای ایرانی، پس از چند سال شست‌وشوی مغزی، با ادعای نقطه‌زنی و شکست چندروزه ایران، تبدیل به لشکری شدند که فریاد مرگ سردادند و خواهان کشتار نیروهای دفاعی کشور خود شدند و به متجاوزین در فراهم کردن زمینه‌ها و توجیه حمله کمک کردند.

این مقاله استدلال می‌کند که کارآمدی عملیاتی و برتری نظامی نمی‌تواند و نباید معیار مشروعیت اخلاقی یا حقوقی باشد. اشغال برق‌آسا و اشغال فرسایشی، اگرچه در نمود تجربی و سطح پیامدها متفاوت‌اند، اما در نقض بنیادین اصل حاکمیت، استقلال سیاسی و کرامت انسانی ملت‌ها مشترک هستند. هر دو الگو در سطح اخلاقی، واجد ماهیتی واحد و مذموم هستند.

«ایران درفت» توسط خوانندگان تامین مالی می‌شود و همین به ما کمک می‌کند مستقل بمانیم. اگر مایلید در ارائه تحلیل‌ها و ژورنالیسم مستقل سهیم باشید، با اندکی کمک مالی به این هدف یاری برسانید.

۱ - تمایز میان نمود و ماهیت تجاوز نظامی از منظر حقوقی

در نظم حقوقی پس از جنگ جهانی دوم، اصل منع توسل به زور یکی از بنیادی‌ترین قواعد حقوق بین‌الملل محسوب می‌شود. بند ۴ ماده‌ی ۲ منشور سازمان ملل، هرگونه توسل به زور علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی دولت‌ها را ممنوع می‌داند، مگر در موارد استثنایی مانند دفاع مشروع یا مجوز شورای امنیت.

بر این اساس، جنایت تجاوز، صرفاً تابع میزان خشونت اعمال‌شده نیست، بلکه به اصل نقض حاکمیت مربوط است. از منظر حقوقی، اشغال یک کشور با عملیات سریع و محدود، همان‌قدر نقض نظم حقوقی بین‌المللی است که اشغال از طریق جنگی فرسایشی و گسترده. با این حال، در عرصه‌ی رسانه‌ای و سیاسی، میان این دو سناریو تمایزی چشمگیر دیده می‌شود.

در جنگِ فرسایشی، رنجِ انسانی آشکارتر است: تصاویر ویرانی، مرگ غیرنظامیان و تخریب اموال عمومی و  زیرساخت‌ها (مجموعه‌ای از جنایات جنگی و چه‌بسا جنایت علیه بشریت) افکار عمومی را به واکنش وا می‌دارد.

اما در جنگِ کارآمدِ برق‌آسا، رخدادی چه بسا خطرناک‌تر اتفاق می‌افتد: مهاجم می‌تواند با اتکا به سرعت و نظم ظاهری، خشونت را تمیز و اصل حمله را، به دلیل آمار مرگ کمتر، مشروع و یا «انسانی‌تر» جلوه دهد. در این حالت، کشور حمله‌کننده دیگر متجاوز دیده نمی‌شود، بلکه خود را به‌عنوان نیرویی نجات‌بخش یا حتی «حق» تثبیت می‌کند. همین‌جاست که فاصله‌ای میان حقیقت حقوقی و ادراک عمومی پدید می‌آید: جرم ثابت می‌ماند، اما بازنمایی آن دگرگون می‌شود. هانا آرنت در کتاب در باب خشونت هشدار می‌دهد که وقتی یک متجاوز پیروز می‌شود، سعی می‌کند با ایجاد یک عمل انجام شده، امر واقع (Fait Accompli)، جنایت خود را به عنوان یک واقعیت مطلق و تغییرناپذیر  و حتی ضرورت تاریخی و انسانی جلوه دهد.

۲ -  بی‌حسی اخلاقی: فایده‌گرایی و خطای تقلیل تجاوز به محاسبه‌ی فایده

بخش مهمی از توجیه اخلاقیِ تجاوزِ کم‌هزینه، از منطق منفعت یا «فایده‌گرایی» (Utilitarianism) ناشی می‌شود. از این نقطه‌نظر، اگر نتیجه‌ی نهایی در هر دو حالت «اِشغال» باشد، سناریویی که قربانیان کمتری بر جای می‌گذارد، ترجیح‌پذیر تلقی می‌شود. [پانوشت ۲: هر چند بررسی هزینه-فایده، می‌تواند روش موثری در مواجهه با طرفداران تجاوز بیگانه به کشور باشد ولی محور مقایسه در این مقاله نیست.]

استدلال فایده‌گرایانه هرچند در سطح کاهش رنجِ فوری قابل فهم است، اما دچار خطایی مفهومی است: خلط میان کاهش پیامدهای خشونت و مشروعیتِ عملِ خشونت‌آمیز. در تجاوز و اشغال برق‌آسا، اخلاق عمومی دچار لغزش می‌شود؛ زیرا رنجِ کمترِ قابل‌مشاهده، به‌اشتباه به‌معنای شرّ کمتر تلقی می‌شود. شایان ذکر است که این نوشتار درصدد مقایسه میان شرِّ تجاوز بیگانه و شرِّ جنایت و ناکارآمدی حکومت داخلی نیست؛ چه آنکه ابعاد جنایات جمهوری اسلامی خود مثنوی هفتاد من است. واکاوی نسبت این دو شر، چه از منظر توجیه اخلاقیِ مداخله خارجی برای نابودی حاکمیتی جائر و چه از منظر نتیجه بلند مدت چنین روشی، نیاز به استفاده از تحلیل هزینه-فایده دارد که موضوع این مقاله نیست.

اگر اصل تجاوز به‌عنوان نقض اراده‌ی سیاسی و از دست رفتن استقلال یک ملت پذیرفته شود، کارآمدی آن، حتی در بالاترین سطح، نیز نمی‌تواند منشأ ارزش اخلاقی باشد. در مقابل، اخلاق وظیفه‌گرا (Deontological Ethics) تأکید می‌کند که ملت‌ها واجد حیثیت سیاسی‌اند و نباید به موضوع مدیریت ژئوپلیتیکِ قدرت‌های خارجی فروکاسته شوند (تمرکز این مقاله بر کشور مستقلی چون ایران است). بنابراین، تجاوز حتی در صورت موفقیت سریع، همچنان نفی خودآیینی جمعی و حاکمیت و اراده ملی است.

خطر مهم دیگری که در «جنگ تمیز» نهفته است این است که غالبا این‌گونه تهاجم‌ها در کاهش قبحِ اصلِ عملِ تجاوز مؤثر است! اما چرا؟

پاسخ را باید در تغییر افکار عمومی و نوعی بی‌حسی اخلاقی جست‌وجو کرد. انسان‌ها غالباً نسبت به خشونتی که کمتر دیده می‌شود، حساسیت کمتری دارند. خون، ویرانی و صحنه‌های فاجعه، وجدان عمومی را بیدار می‌کند؛ اما اشغالِ تمیز و منظم، می‌تواند همان فاجعه را در پوششی محترمانه پنهان کند. بگذریم از این نکته که ابزار سانسور ابرقدرت‌ها نیز در زیبا نشان دادن تجاوز بسیار موثر است که در این مقاله بررسی آن مد نظر نبوده است.

در نتیجه‌ بی‌حسی اخلاقی، بخشی از جامعه جهانی و مجامعِ بین‌المللی به‌جای محکوم‌کردن تجاوز، با سکوتِ خود، به مدیریتِ ظاهراً کم‌هزینه‌ی آن رضایت می‌دهند و بی‌عملی خود را به مثابه‌ی یک ضرورتِ دیپلماتیک می‌پذیرند.

۳ -  خشونت پنهان و مرگ سیاسیِ بازگشت‌ناپذیر در تجاوزهای کارآمد

حمله متجاوزانه صرفاً به نابودی فیزیکی و ظاهریِ فوری محدود نمی‌شود. بسیاری از نظریه‌های معاصر، از جمله مفهوم «خشونت ساختاری»، نشان می‌دهند که سلطه و استعمار می‌تواند در اشکالی غیرعریان و درازمدت عمل کند. تهاجم یا اشغال برق‌آسا و کم‌هزینه ممکن است از کشتار گسترده جلوگیری کند، اما در سطحی عمیق‌تر، امکان استحاله‌ی نهادهای آموزشی، حقوقی، فرهنگی و حافظه‌ی تاریخی جامعه‌ی مغلوب را فراهم می‌سازد و کنترل ثروت کشور را برای نسل‌ها در قبضه کشور پیروز قرار دهد.

اشغالِ کم‌هزینه بر فرسایشِ آتیِ اراده‌ی جمعی، تضعیفِ امکانِ خودتعیینیِ سیاسی و نابودیِ دانش و فناوریِ بومی تمرکز دارد؛ لذا این سلطه و دگرگونی را که نه از طریق ویرانی و خون‌ریزی گسترده، بلکه با بازتعریفِ افق‌های هویتی و سیاسیِ ملتِ مغلوب اِعمال می‌شود، می‌توان شکلی از خشونت پنهان علیه روح و هویت جمعی یک ملت دانست. این امر لزوماً به‌معنای آن نیست که هر دگرگونی نهادی یا فرهنگی، «مرگ تمدنی» است؛ چنین تعبیری اگر به‌طور مطلق به‌کار رود، علاوه بر فقدان دقت تاریخی، پیچیدگی‌های بومی و اجتماعی را نادیده می‌گیرد. با این حال، تهاجم نظامی یا اشغال حتی در صورت کم‌هزینه بودن، خطرِ نابودی استقلال نهادی، وابستگی ساختاری، محدود شدنِ افقِ انتخابِ سیاسی و نهایتاً اختگیِ اراده‌ی نسل‌های آتی را در پی خواهد داشت.

۴ -  ایستادگی: عنصر مهم به چالش کشنده مشروعیت تجاوزِ کارآمد

در تاریخ اندیشه‌ی سیاسی، رابطه‌ی «قدرت» و «حق» همواره مسئله‌ای محوری بوده است. اگرچه مدرنیته سیاسی کوشیده است مشروعیت را از قدرت جدا کند، اما در عمل، قدرت و پیروزی نظامی همچنان ظرفیت بالایی برای تولید مشروعیت دارند.

اشغال برق‌آسا اغلب این تصور را تقویت می‌کند که نظم جدید اجتناب‌ناپذیر و یا حتی عقلانی است. در مقابل، ایستادگی و مقاومت ملت مورد تهاجم، صرفاً یک دفاع مشروع نیست بلکه ایشان حتی اگر از نظر نظامی مغلوب شوند، از حیث اخلاقی و تاریخی، مشروعیت و حقانیتِ ابرقدرت را به چالش می‌کشند. و تأثیر این به‌ چالش کشیدنِ اشغالگر، به‌مراتب بیشتر خواهد بود وقتی که ملت مورد تهاجم با وجود نارضایتی از حاکمان خود در برابر متجاوز ایستادگی کند.

مقاومت فقط دفاع از خاک نیست؛ دفاع از این اصل است که قدرت و تکنولوژی متجاوز، جایگزینِ «حق» نیست.

البته این نکته را باید در نظر داشت که مقاومت و ایستادگی برای میهن، یک حقیقتِ سرمدی و جاودان است و نباید آن را با دفاع از حاکمیتی مستبد که یک عارضه گذراست اشتباه گرفت. تغییر رژیم به‌وسیله مقاومت بومی (که اغلب پرهزینه و زمان‌بر است) می‌تواند اشکال گوناگون سیاسی، مدنی و اجتماعی داشته باشد که اهمیت آن در حفظ عاملیت سیاسی جامعه و نفی طبیعی‌سازیِ گداییِ تجاوز از بیگانگان است.

در نهایت

تمایز میان اشغال برق‌آسا و جنگ فرسایشی، بیش از آنکه به ماهیت اخلاقیِ عمل مربوط باشد، به شیوه‌ی ظهور خشونت مربوط است. اگرچه صیانت از جان انسان‌ها ارزشی مهم است، اما هر فرد وظیفه‌ی اخلاقی (Deontological Duty) دارد تا اجازه ندهد فریبِ «جنگِ تمیز و کارآمدی تکنولوژی نظامی»، نقابی بر نامشروع بودنِ اصلِ تجاوز بگذارد. سنجش اخلاقی جنگ نباید در ترازوی «هزینه و فایده»ی ابزاری صورت گیرد، بلکه باید بر اصلِ مطلقِ کرامت انسانی و حقِ خودآیینی ملت‌ها استوار باشد.

از این منظر، مسئله نه میزانِ بی‌نقصیِ فنیِ اشغال، بلکه ماهیتِ تجاوز و سلطه است. متجاوزی که با ابزارهای پیشرفته و تلفاتِ کمتر، کشوری را می‌بلعد و مستعمره خود می‌کند، از حیث اخلاقی کمتر از جنایت‌کاری که مغول‌وار از روی اجساد می‌گذرد، مجرم نیست؛ او تنها «خشونتِ عریان» را از سطحِ جسم به سطحِ ساختار، حافظه و آینده‌ی سیاسی یک ملت منتقل کرده است. خشونت ساختاری رنجی عمیق‌تر و ماندگارتر از زخم شمشیر بر جای می‌گذارد.

در نهایت، اگر ارزش‌ها و اخلاقِ جهانی (ملت‌ها و دولت‌ها) بخواهند جایگاه انسانی خود را باز یابند، می‌بایست از «نژادانگاریِ عدالت»، «تبعیض میان تهاجم فرسایشی و تهاجم تمیز» و «تقلیلِ انسانیت به منفعت‌طلبی» پرهیز کند. امرِ شر، شر است و ماهیتی عام و فرا-تاریخی دارد؛ خواه توسط یک گروهک تروریستی در خاورمیانه صورت گیرد، خواه توسط تکنولوژی و قدرتی اتوکشیده دولتی غربی.

اگر مجامع بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم تا به امروز به وظیفه قانونی خود عمل کرده بودند، و همچنین حاکمان آزاده بیشتری (آیا کشور مستقل و آزاده‌ای در این جهان باقی مانده است؟)، حداقل جسارتِ بیان کردن به خرج می‌دادند و تجاوزهای تمیزِ جنگ‌طلبان را نیز مانند هر جنگ خونین و فرسایشی محکوم می‌کردند، نه تنها پوتینِ‌های‌ تکنولوژیِ نظامی مسیر خود را هموار نمی‌دید، بلکه «قبحِ خیانت» و توسل به تجاوزِ بیگانه  نیز در میان افراد جامعه این‌چنین فرو نمی‌ریخت و کرامت و اخلاق‌شان را به ثمن بخس نمی‌فروختند.

© کپی‌رایت ایران درفت

دنباله مطلب

آن‌سوی کوهستان: کردستان به مثابه جامعه

آن‌سوی کوهستان: کردستان به مثابه جامعه

جامعه‌ی کُرد ساده می‌شود تا قابل مصرف شود. آنچه به ساختن اسطوره کمک نکند، از میدان دید کنار گذاشته می‌شود. سیاست به جای آنکه در مدرسه و دانشگاه، کارخانه، محله، تشکل صنفی، یا نهاد مدنی گسترش یابد، در مدار جنگ، آتش‌بس، مذاکره و بازگشت به جنگ قرار می‌گیرد.

نوشته سیاوش شهابی
جنگ، آینده ایران و بازگشت پیرامون

جنگ، آینده ایران و بازگشت پیرامون

درصورت خیزش پیرامون، ممکن است وضعیتی پیش بیاید که در آن دولت مرکزی همچنان در تهران بر سر قدرت باقی بماند، اما در برخی مناطق پیرامونی اقتدار آن تضعیف شود. چنین وضعیت‌هایی می‌تواند به شکل‌گیری مناطق نیمه‌خودمختار منجر شود.

lock-1 نوشته عقیل دغاقله