یکپارچگی رنج و سترونی کنش: خوانشی پدیدارشناختی از انسداد سوژگی در ایران

چرا رنج مادی توده‌ها در ایران امروز به کنش سیاسی پایدار بدل نمی‌شود؟

انسداد سوژگی در ایران
Photo by mdreza jalali / Unsplash

​۳ مرداد ۱۴۰۵

این نوشته با اتکا به رویکرد پدیدارشناختی و تحلیل گفتمان انتقادی، می‌کوشد سازوکارهای انسداد سوژگی در ایران را صورت‌بندی کند. پرسش محوری آن است که چرا رنج مادی توده‌ها در ایران امروز به کنش سیاسی پایدار بدل نمی‌شود. برای پاسخ، مفهوم پوسته‌ی ادراکی ضدچپ به‌مثابه یک انسداد معرفت‌شناختی صُلب تحلیل می‌شود؛ سازوکاری که پیشاپیش امکان صورت‌بندی طبقاتی رنج را در ذهنیت جمعی ناممکن می‌سازد.

💡
برای تعریف و توضیح برخی از مفاهیم به کار رفته در این مقاله، به بخش پایانی رجوع کنید.

پدیدارشناسی رنجِ انضمامی و پوسته‌ی ادراکی ضدچپ

​درک امتناع کنش، مستلزم عزیمت از پدیدارشناسیِ خودِ رنج زیسته است. رنج مادی سوژه در این جغرافیا، پیش از آنکه امری ذهنی یا گفتمانی باشد، تجربه‌ای بدنی، حسی و زمان‌پریش است. فرسودگی عضلانی حاصل از چند شیفت کار، اضطراب تپش‌دارِ ناشی از نوسان ثانیه‌ای قیمت‌ها، و تروماهای انباشته در فضاهای زیست روزمره، افق زمانی سوژه را به «حالِ محض» [اکنون] و تقلا برای بقای بیولوژیک تقلیل می‌دهد. این رنجِ عریان، زمان‌مندی آینده را در ذهن سوژه نابود کرده و امکان تخیل هرگونه فردا یا آلترناتیو را مسدود می‌سازد.

​با این حال، پیش از آنکه این رنجِ بدنی ملموس بتواند به محرک دگرگونی ساختاری یا کنش جمعی بدل شود، در یک «پوستة ادراکی ضدچپ» بلعیده و بی‌اثر می‌شود. این پوستة ادراکی، سازوکاری گفتمانی است که در آن دال‌های مرتبط با عدالت اجتماعی در همان بدو امر با مدلول‌های تهدید، بیگانگی یا ناکارآمدی هم‌نشین می‌شوند و امکان شناخت و مفصل‌بندی طبقاتی رنج را مسدود می‌کنند.

​در غیاب زبانی هژمونیک که بتواند عدالت اجتماعی را به افق رهایی‌بخش توده‌ها پیوند بزند، مفهوم عدالت دچار غیریت‌سازی می‌شود. این انسداد حاصل تقارن کارکردی ضمنی میان راست دینی در قدرت و راست سکولار در اپوزیسیون است؛ دو نیرویی که به‌رغم ستیزهای نمادین و ایدئولوژیک، در تعویق زبان طبقاتی و تقلیل رنج انضمامی به مسائل انتزاعی هویت (دینی یا ملی) با یکدیگر هم‌پیمان‌اند.

«ایران درفت» توسط خوانندگان تامین مالی می‌شود و همین به ما کمک می‌کند مستقل بمانیم. اگر مایلید در ارائه تحلیل‌ها و ژورنالیسم مستقل سهیم باشید، با اندکی کمک مالی به این هدف یاری برسانید.

​ماتریس هژمونی راست

​سازوکار عملیاتی این پوستة ادراکی ضدچپ در قالب یک ماتریس دو‌محوری یعنی محور تاریخی‌ــ ‌نمادین و محور ساختاری‌ــ اقتصادی عمل می‌کند؛ ماتریسی که با هدف قرار دادنِ هم‌زمان کیستی سوژه و چیستی افق رهایی، پویاییِ رنج مادی را مهار کرده، آن را به انفعالی ساختاری محکوم می‌سازد و فضایی را خلق می‌کند که در آن رنج عینی نه به‌مثابة زمینه‌ای برای همبستگی مادی، بلکه به عنوان تقدیری محتوم یا عاملی برای آشوب سرزمینی بازنمایی می‌شود. در این میان، نقطة هم‌گرایی نهایی این دو جبهة به‌ظاهر ستیزنده‌ (راست دینی و راست سکولار) دقیقاً در همین زیربنای اقتصادی آشکار می‌شود: جایی که هر دو گفتمان، علیرغم تقابل‌های سیاسی عمیق، در طبیعی‌سازی «مقررات‌زدایی از نیروی کار»، «موقتی‌سازی قراردادها» و «تقلیل چانه‌زنی صنفی به غوغاسالاری» به توافقی ناپیدا می‌رسند.

​۱. محور تاریخی‌ــ ‌نمادین

​محور تاریخی‌ــ ‌نمادین مجموعه‌ای از سازوکارهای گفتمانی است که تبار تاریخی برابری‌خواهی و مرجعیت زبانی نقد را حذف یا بی‌اعتبار می‌کنند تا سوژه از مشروعیت کلامی لازم برای بیان رنج خود محروم شود:

الف) طرد پیشینی از طریق اشباع روایی: هژمونی راست با تمرکز انحصاری بر نقاط تاریک چپ سنتی، کل سنت انتقادی کشور را به یک زایدة امنیتی بیگانه‌محور تقلیل می‌دهد. در این فرآیند، تلاش نحله‌های چپ در جهت مقابله با استعمار، و کوشش فکری امثال تقی ارانی و بیژن جزنی در تدوین زبان عینی نقد استثمار کارگری، همگی حذف می‌شوند تا عدالت‌خواهی امری غیرایرانی و معادل فروپاشی سرزمینی کُدگذاری شود. محرومیت از تبار تاریخی، سوژه را بی‌ریشه ساخته و زمینة مناسب را برای نابودی کامل زبان زندة نقد فراهم می‌کند.

ب) ترور نمادین روشنفکر ارگانیک: ترور نمادین فرایند بی‌اعتبارسازی روشنفکران منتقد از طریق تحریف، قطعه‌برداری و خارج‌کردن آثار از بافت تاریخی است. با ایجاد زمین سوختة واژگانی، روشنفکران دهه‌های ۴۰ و ۵۰ به متهمان اصلی انحطاط جامعه بدل می‌شوند. روشنفکر از جایگاه افشاگر رنج طبقاتی به تئوریسین ساده‌لوحِ ویرانی تنزل می‌یابد و زبان نقد در ذهن نسل جدید لکنتی و تروماتیک جلوه می‌کند. بی‌اعتبار شدن زبان نقد و فیگورهای مرجع آن، سوژه را از ابزار مفهومی لازم برای صورت‌بندی رنج خود محروم می‌سازد.

​۲. محور ساختاری‌ــ اقتصادی

​محور ساختاری‌ــ اقتصادی مجموعه‌ای از سازوکارهاست که با طبیعی‌سازی نابرابری و ناممکن یا خطرناک جلوه دادن هرگونه آلترناتیو زیربنایی اقتصادی، بدیل‌های رهایی‌بخش را در ذهنیت عمومی از پیش نامشروع می‌سازد:

الف) انحصار دموکراسی و پیشرفت: رسانه‌های جریان اصلی با بازتولید دوگانه‌های جنگ سرد، بازار آزاد رهاشده را یگانه مسیر توسعه معرفی می‌کنند. هر مطالبة بازتوزیعی یا حاکمیت صنفی، به عنوان مدلی ویرانگر و نشانه‌ای از توتالیتاریسم اردوگاهی و پوپولیسم ویرانگر قلمداد می‌شود. با طبیعی‌سازی مناسبات نابرابر، عدالت اجتماعی به تهدید آزادی‌های فردی تبدیل می‌شود و سوژه از تصور بدیل ساختاری محروم می‌گردد.

​​ب) هم‌ارزی کاذب با سوسیالیسم دولتی: هم‌ارزی کاذب هم‌نشینی یک دال با مدلول‌هایی است که به‌طور تاریخی یا مفهومی به آن تعلق ندارند. در حالی که اقتصاد کنونی ایران یک سرمایه‌داری غارتی و رفاقتی تحت سلطة دولت رانت‌بر است، رسانه‌های تکنوکرات این خرابی را ثمرة اقتصاد دستوری چپ می‌خوانند. هژمونی راست با جابه‌جایی نشانه‌شناختی، دال سوسیالیسم را با مدلول‌های فقر و ناکارآمدی هم‌نشین می‌کند و هر مطالبة برابری‌خواهانه تروماهای اقتصادی گذشته را فعال می‌سازد. یکی‌انگاری نابرابری رانتی با سوسیالیسم سبب می‌شود سوژه مطالبة عدالت را مترادف با بازتولید فساد و فلاکت فعلی بپندارد و فعالانه علیه منافع طبقاتی خود موضع بگیرد.

​ضدهژمونی انضمامی و چرخش استراتژیک به‌سوی روایت‌های زیسته

​عبور از این سد معرفت‌شناختی و شکستن این پوستة ادراکیِ صُلب، نیازمند اتخاذ یک پدافند ضدهژمونیک است که فراتر از تکرار مفاهیم مجرد، مستقیماً با تجربة حسی و روزمرة توده‌ها متصل شود. پتانسیل واقعی تغییر نه در ساحت تئوری‌های انتزاعی، بلکه در بطن منازعات ملموس بر سر معیشت، مسکن و سلامت تکوین می‌یابد.

​با این حال، طرح این چرخش استراتژیک فوراً متن را با یک بحران عاملیت مواجه می‌سازد:

​اگر پوستة ادراکی ضدچپ تا این حد فراگیر و رخنه کرده است، «چپِ» فرضی که بناست عامل این چرخش استراتژیک باشد، در کجا ایستاده است؟ آیا او خود بیرون از این ماتریس هژمونیک قرار دارد؟

​بی‌شک پاسخ قطعی و سهل‌الوصولی برای این گره وجود ندارد؛ چپِ معاصر خود در درونِ همین زمینِ تروماتیک و لکنتی تنفس می‌کند. از این رو، هرگونه عاملیت ضدهژمونیک نه فرودِ پیامبرانة یک نیروی آگاهِ بیرونی و متعالی (transcendent) بر توده‌ها، بلکه فرایندی درون‌ماندگار (immanent) و برآمده از بطن همان تضادهای مادی است که در قالب دو گام مفهومی تبیین می‌شود:

الف) بازپس‌گیری تبار و کرامت زبان (گام نخست): این چرخش پیش از هر چیز مستلزم اعادة حیثیت از مطالبات عینی و تاریخی مدفون‌شده است. بازخوانی حق قانونی کارگر برای مسکن شهری، بیمة درمان همگانی و لغو قراردادهای موقت و بی‌ثبات‌کننده، زبان ضدهژمونی را از کلی‌گویی‌های ملال‌آور به سمت واژگانی فنی، ملموس و پیوندیافته با مخارج معیشتی هدایت می‌کند. در این مسیر، کرامت مادی شهروند در نسبت مستقیم با نیازهای عینی تعریف می‌شود و تاریخ مبارزاتی گذشته نه به‌مثابه یک روایت امنیتی، بلکه به عنوان مخزن تجربیاتی برای همین مطالبات مادی بازخوانی می‌گردد.

ب) واسازی تثبیت بازار آزاد (گام دوم): در این مرحله، نقد ضدهژمونیک بر واسازی تضادهای درونی گفتمان نئولیبرال متمرکز می‌شود؛ با طرح این پرسش کلیدی که چگونه انحصارات واردات‌کنندگان بزرگ با آزادی فردی هم‌ارز تلقی می‌شود، اما حق مسکن یا تشکل‌یابی کارگر فصلی مخلِ مکانیسم بازار به شمار می‌آید. پاسخ ساختاری به این انسداد، در گروِ بسترسازی برای شکل‌گیری نهادهای مدنی محلی نظیر شوراهای صنفی فراگیر و شبکه‌های نظارت مردمی بر معیشت پایه است؛ به‌گونه‌ای که جامعه بتواند به‌جای واگذاری کامل منابع به الیگارشی رانت‌بر، کنترل دموکراتیک بر پایه‌های بقای خود را به تدریج تجربه و تمرین کند.

​نتیجه‌گیری

​انسداد سوژگی در ایران نه پیامد صرف ساختار سیاسی و سرکوب عریان، بلکه محصول هم‌افزایی گفتمانی راست در دو محور تاریخی‌ــ ‌نمادین  و ساختاری‌ــ اقتصادی است؛ پوستة ادراکیِ صُلبی که رنجِ بدن‌مند را در همان گام نخست از امکان تبدیل به کنش محروم می‌کند. با این حال، تعلیق این انسداد نه از مجرای نسخه‌پیچی‌های ذهنی یک چپِ بیرونی، بلکه تنها از طریق واسازی گام‌به‌گامِ همین مناسبات و پیوند زدن زبانِ نقد به امر انضمامی [عینی، ملموس] و روزمرگیِ توده‌ها ممکن خواهد بود؛ فرآیندی که در آن رنجِ به اسارت‌رفته در ساختارهای معنایی هژمونیک، به نیروی محرک دگرگونی ساختاری بدل می‌شود.


توضیحات لازم درباره مفاهیم به کار رفته:

۱.  سترونیِ کنش یا امتناعِ کنش

«سترونیِ کنش» در کاربرد این مقاله به وضعیتی اشاره دارد که در آن نارضایتی و محرومیت و رنج گسترده، با آن که بسیار شدید است، بطور خودکار به کنشِ جمعی سازمان‌یافته تبدیل نمی‌شود. وجود رنج و نارضایتی به‌تنهایی برای بسیج سیاسی کافی نیست. تبدیل نارضایتی به کنشِ جمعی نیازمند شبکه‌های ارتباطی و منابع مادی و سازمانی است. «امتناع کنش» نه به معنیِ خودداری آگاهانه یا تصمیم به عمل‌نکردن، بلکه درباره‌ی ناتوانی ساختاری و گفتمانی است و در این مقاله دلالت دارد بر تعلیق کنش و ناباروریِ سیاسیِ رنج.

۲.  انسداد سوژگی

«سوژگی» صرفاً به احساسات یا حالات ذهنی فرد اشاره ندارد. سوژه کسی است که بتواند موقعیت خود را بفهمد و تجربه‌اش را نام‌گذاری کند؛ قادر شود خود را صاحب حق و توانِ مداخله بداند و همراه با دیگران ادعایی سیاسی را مطرح کند. سوژه‌شدن یا سوژه‌سازی یک فرایند تاریخی و اجتماعی و گفتمانی است؛ یک امر فردی نیست. «انسداد سوژگی» در این مقاله، نامی برای اختلال در همین فرایند است یعنی وضعیتی که در آن افراد رنج را تجربه می‌کنند اما منابع زبانی و مفهومیِ لازم را در اختیار ندارند که بتوانند یک افق بدیل را تصور کنند و دارای احساس توانمندیِ لازم شوند که بتوانند سرانجام به فاعل سیاسی تبدیل گردند. انسداد سوژگی نباید به معنای نابودی کامل عاملیت دانسته شود. سوژه‌شدن همیشه میان انقیاد و امکان کنش در نوسان است و مقاومت می‌تواند از درون همان مناسبات قدرت پدید آید.

۳.   رویکرد پدیدارشناختی

پدیدارشناسی مطالعه‌ی ساختار تجربه آن‌گونه که برای سوژه پدیدار می‌شود است. موضوع آن صرفاً «نظر شخصی» افراد نیست بلکه شیوه‌ی تجربه‌شدن جهان از طریق ادراک و عاطفه و بدن‌مندی است. این تجربه با فضا و زمان و حافظه و نیز در ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد و منجر می‌شود به جهت‌گیریِ آگاهی به سوی امور دنیا. در علوم اجتماعی، رویکرد پدیدارشناختی می‌پرسد یک وضعیت اجتماعی چگونه در زندگی روزمره و از منظر کسانی که در آن قرار دارند تجربه می‌شود. برای مثال، فقر را فقط با درآمد اندازه‌گیری نمی‌کند، بلکه تجربه‌ی بدنی خستگی، شرم، اضطراب، ناامنی، انتظار و فروبسته‌شدن افق آینده را نیز بررسی می‌کند.

۴.  تحلیل گفتمان انتقادی

تحلیل گفتمان انتقادی برنامه‌ای میان‌رشته‌ای برای مطالعه‌ی رابطه‌ی زبان با قدرت و نابرابری اجتماعی است. فرض بنیادی آن این است که زبان فقط واقعیت اجتماعی را منعکس نمی‌کند بلکه در ساختن و طبیعی جلوه‌دادن امور هم سهم دارد.

۵.  انسداد معرفت‌شناختی

«انسداد معرفت‌شناختی» به وضعیتی گفته می‌شود که در آن الگوهای مفهومیِ موجود و پیش‌فرض‌های پذیرفته‌شده باعث می‌شوند که شناخت یک واقعیت و طرح بعضی پرسش‌ها دشوار یا ناممکن شود. مانع معرفت‌شناختی الزاماً به معنیِ کمبود اطلاعات نیست بلکه ممکن است از عادت‌های ذهنی و توضیحات تثبیت‌شده‌ای برخیزد که شناخت تازه را دشوار می‌کند. در مقاله‌ی حاضر، انسداد زمانی رخ می‌دهد که عدالت‌خواهی پیشاپیش با شکست یا استبداد هم‌معنا شود و در نتیجه، تجربة رنج نتواند در قالب مفاهیم طبقاتی فهمیده شود.

۶.  صورت‌بندی طبقاتی رنج

صورت‌بندی طبقاتی رنج فرایندی است که طی آن تجربه‌های ظاهراً فردی مثل خستگی و اضطراب، ترس از بی‌خانمانی یا بیماری، و احساسات مشابه به مناسبات اجتماعی تولیدکننده‌ی آن‌ها پیوند داده می‌شوند. در این صورت‌بندی پرسیده می‌شود رنج چگونه بر اساس مالکیت یا موقعیت شغلی، امنیت قراردادِ کاری و دسترسی به مسکن و درمان و قدرت چانه‌زنی به‌طور نابرابر توزیع می‌شود. البته صورت‌بندی طبقاتی به معنیِ تقلیل همه‌ی اشکال رنج به طبقه نیست و عوامل دیگر نظیر جنسیت، قومیت، مهاجرت، منطقه‌ی استانی و معلولیت هم در تولید رنج مؤثر هستند. بنابراین، صورت‌بندی طبقاتی یعنی آشکارکردن سازوکارهای طبقاتی رنج، نه انکار سایر سازوکارهای سلطه.

۷.  زمان‌پریش

«زمان‌پریش» در فارسی معمولاً معادل «ناهم‌زمان» و «نابهنگام» (آناکرونیستیک) می‌آید که به معنی قراردادن یک مفهوم در دوره‌ای است که به آن تعلق ندارد. اما در مقاله‌ی حاضر، «رنج زمان‌پریش» به معنای تجربه‌ای است که پیوستگی گذشته و حال و آینده را برهم می‌زند و فرد را در اکنونی اضطراری محبوس می‌کند. این اصطلاح اینجا اشاره دارد به تجربه‌ای بدنی و حسی با زمان‌مندیِ مختل یا تجربه‌ای بدنی و حسی که افق زمانی را فرومی‌بندد.

۸.   پوسته‌ی ادراکی ضدچپ

نویسنده این ترکیب را ساخته تا اشاره کند به مجموعه‌ای نسبتاً پایدار از کلیشه‌ها و تداعی‌های عاطفی و پیش‌فرض‌های مشترک که تعیین می‌کند مخاطب دال‌هایی چون «چپ»، «برابری»، «اتحادیه» یا «بازتوزیع» را پیش از بررسی استدلال‌ها چگونه دریافت می‌کند. این پوسته‌ی سخت ادراکی نوعی «قاب‌بندی» است. در این قاب و چارچوب، از طریق رسانه‌ها و بازتولیدِ روایت‌های تکراری، ادراک ضدچپ جا انداخته می‌شود.

۹.   زبان هژمونیک

زبان هژمونیک صرفاً زبانی نیست که صاحبان قدرت بیشتر از آن استفاده می‌کنند. مقصود مجموعه‌ای از واژگان، استعاره‌ها، طبقه‌بندی‌ها و روایت‌هاست که برداشت خاصی از جامعه را طبیعی و عقلانی و بدیهی جلوه می‌دهد. این زبان تعیین می‌کند چه مطالباتی معقول است و چه گروه‌هایی معتبر هستند و چه بدیل‌هایی ناممکن یا خطرناک! در نظریه‌ی آنتونیو گرامشی، هژمونی نوعی رهبری فکری و اخلاقی است که سلطه‌ی یک طبقه یا ائتلاف را در جامعه‌ی مدنی و «عقل سلیم» روزمره مستقر می‌کند. هژمونی فقط از زور ناشی نمی‌شود بلکه به تولید رضایت، مصالحه و پذیرش عمومی نیز وابسته است. مقاله‌ی حاضر به غیاب زبان ضدهژمونیکی اشاره دارد که بتواند به زبانی فراگیر بدل شود. اصطلاح «زبان هژمونیک» ممکن است هم به زبان مسلط کنونی و هم به زبان رقیبی که در پی کسب هژمونی است (زبان رهایی‌بخشِ هنوز نامسلط) اشاره داشته باشد.

۱۰.  غیریت‌سازی

غیریت‌سازی فرایندی اجتماعی و گفتمانی است که از طریق آن، هویت یک «ما» با ساختن «دیگری» تعریف می‌شود. این دیگری به‌صورت یک موجود بیگانه و نامتعارف و تهدیدآمیز بازنمایی می‌شود. غیریت‌سازی فقط بیان تفاوت نیست بلکه تفاوت را درون رابطه‌ای نابرابر از قدرت قرار می‌دهد تا بتواند طرد و تبعیض و محرومیت از سخن‌گفتن را توجیه کند و از انسان یا گفتمان غیریت‌سازی‌شده سلب مشروعیت نماید. این فرایند معمولاً درباره‌ی اشخاص و گروه‌های قومی، دینی، جنسیتی یا سیاسی به کار می‌رود. حذف «دیگری» به تثبیت هویت گروه مسلط کمک می‌کند. در مقالة حاضر، خود «عدالت اجتماعی» موضوع غیریت‌سازی قرار گرفته است که به معنی طرد گفتمان‌های و سنت‌های عدالت‌خواه و کنشگرانِ آنهاست.

۱۱.   اِشباع روایی

اشباع روایی وضعیتی است که در آن یک روایت چنان مکرر و گسترده و مسلط می‌شود که موضوعات و دوره‌های تاریخی و تجربه‌های متفاوت را در قالب داستانی واحد تفسیر می‌کند. روایت اشباع‌شده معمولاً ناهمگونی شواهد را کاهش می‌دهد، از زمینه‌ی تاریخی فاصله می‌گیرد و برای رخدادهای متعدد توضیحی کمابیش ثابت عرضه می‌کند. این اشباع زمانی رخ می‌دهد که داستانی واحد، مستقل از زمان و مکان، بر مسائل گوناگون منطبق شود. اشباع روایی می‌تواند از طریق تکرار رسانه‌ای و انتخاب گزینشی مثال‌ها و حذف روایت‌های رقیب شکل بگیرد. اشباع با «انباشت اطلاعات» یکسان نیست، زیرا موضوع آن غلبه‌ی یک الگوی داستانی و تفسیری است، نه صرفاً حجم زیاد داده‌ها. در مقاله‌ی حاضر، منظور آن است که بازگویی مداوم خطاهای چپ سنتی، بدون توجه متناسب به تفاوت جریان‌ها و زمینه‌های تاریخی یا سنت‌های انتقادی دیگر، کل تاریخ چپ را در یک روایت امنیتی فرو می‌برد.

۱۲.  ماتریس هژمونیک

ماتریس هژمونیک، یک استعارة تحلیلی است که اشاره دارد به شبکه یا آرایشی چندبعدی از گفتمان‌ها و نهادها و منافع مادی، در هم‌تنیده با کردارهای روزمره و موقعیت‌های سوژگی، که یک نظم اجتماعی را طبیعی و پایدار جلوه می‌دهد. استعارة «ماتریس» به‌جای جست‌وجوی یک مرکز فرماندهی، نشان می‌دهد چگونه عواملی مثل رسانه، دولت، بازار، نظام آموزشی، حافظه‌ی تاریخی و عقل سلیم می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند. در مقاله‌ی حاضر، «ماتریس هژمونی راست» نام مدلی ابداعی با دو محور تاریخی ـ نمادین و ساختاری ـ اقتصادی است. پژوهش‌های بیشتر می‌تواند روابط میان دو محور، شواهد هر بخش و سازوکار انتقال از گفتمان به ادراک و کنش را توضیح دهد. ماتریس نباید همچون نظامی کاملاً بسته تصور شود زیرا هژمونی همواره در معرض مقاومت و بازآرایی است.

    © کپی‌رایت ایران‌درفت