جنبش ژینا و تظاهرات دی‌ماه ۱۴۰۴ ــ تداوم یا تضاد؟

جنبش زن، زندگی، آزادی و خیزش بزرگ دی‌ماه ۱۴۰۴ ــ تداوم یا تضاد؟
جنبش زن، زندگی، آزادی و خیزش بزرگ دی‌ماه ۱۴۰۴ ــ تداوم یا تضاد؟

گفت‌وگو با الهام هومین‌فر

به مناسبت چهارمین سالگرد جنبش اجتماعی «زن، زندگی، آزادی» (انقلاب ژینا) با جامعه‌شناس الهام هومین‌فر درباره این جنبش و همچنین خیزش بزرگ و خونین دی‌ماه ۱۴۰۴ گفتگو کرده‌ایم و خطوط تداوم و تضاد در آنها را به بحث گذاشته‌ایم. نکته‌های مطرح شده درباره‌ی ویژگی‌های خیزش دی‌ماه در این گفتگو دارای اهمیت بسیار است. بخش مهمی از این گفتگو به درس‌هایی می‌پردازد که از ارزیابی جامعه‌شناختیِ این دو خیزش بزرگ برای آینده می‌توان آموخت.


دو خیزش و ارتباط درونیِ آنها

شما در مصاحبه‌ای به مناسبت نخستین سالگرد جنبش ژینا یا جنبش «زن، زندگی، آزادی» که در وبسایت رادیو زمانه چاپ شد گفتید آن جنبش آگاهی جامعه را متحول کرد، چندین سوژه یا فاعل رهبری‌کننده داشت، برآیندهای فراملی داشت، به زنان محدود نبود و زیر چتر شعار اصلی علاوه بر نفی آپارتاید جنسیتی، خواستار پایان دادن به ستم ملی علیه ملیت‌ها یا اقلیت‌ها، حفاظت از محیط زیست و طبیعت، و به‌طورکلی عدالت اقتصادی و اجتماعی شد. آیا پس از گذشت چهار سال این جنبش را در نهادینه کردن برخی از این دستاوردها موفق ارزیابی می‌کنید؟

الهام هومین‌فر: جنبش «زن، زندگی، آزادی» از نظر من جنبشی انقلابی و در حال شدن است؛ جنبشی که می‌توان آن را نمونه‌ای از جنبش‌های قرن بیست‌ویکمی دانست و فرایند شکل‌گیری و تکامل آن هنوز ادامه دارد.

مهم‌ترین دستاورد آن تغییر آگاهی اجتماعی، عادی‌شدن مقاومت روزمره زنان در برابر کنترل بدن، همراهی طیف گسترده ای از مردان در این راستا و تضعیف مشروعیت مناسبات مردسالارانه و دینی بوده است. این تغییر را دیگر به‌آسانی نمی‌توان به عقب بازگرداند.

جنبش انقلابی ژینا تا امروز بخش مهمی از نظمِ مشروع پیشین را در هم شکسته است. مشروعیت‌زدایی از ساختار سیاسی و از ستم جنسیتی، ستمی که قدمتی بسیار بیشتر از جمهوری اسلامی دارد، یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این جنبش بوده است. آنچه حکومت پیش‌تر می‌توانست به نام اخلاق، خانواده، قانون خدا یا حتی «زندگی عادی» بر جامعه تحمیل کند، امروز برای بخش بزرگی از جامعه دیگر بدیهی، طبیعی و قابل پذیرش نیست. نوعی جسارت و شجاعت اجتماعی نهادینه شده است.

در این چهار سال، جمهوری اسلامی با مقاومتی روزمره و پیوسته روبه‌رو بوده است. از شوکه‌شدن جامعه از تصویر دو دختر بی‌روسری که در نخستین روزهای جنبش در یک کافه در جنوب تهران صبحانه می‌خوردند، به زنانی رسیده‌ایم که امروز بی‌حجاب در خیابان حضور دارند، موتورسواری می‌کنند و هر روز در برابر حجاب اجباری و کنترل بدن مقاومت می‌کنند. کنترل بدن زن مقدمه‌ای برای کنترل کل جامعه بوده است و مقاومت در برابر آن، جمهوری اسلامی را از نظر ایدئولوژیک به عقب رانده است. قوانین شریعت در جمهوری اسلامی بیش از هر جا بر بدن زن گره خورده بود و از این نظر، به چالش کشیدن اسلام سیاسی و قوانین شریعتی که بر بدن زنان اعمال می‌شد، یکی از عرصه‌های موفق این جنبش بوده است. و به درستی رهایی این جامعه به رهایی زنان وابسته است.

البته جمهوری اسلامی همچنان قدرت سرکوب دارد؛ کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ را مرتکب شده‌است. هزاران نفر راکشته، هر روز به اعدام ادامه می‌دهد و این جنایت و کابوس همچنان ادامه دارد. دقیقاً به همین دلیل نیز جنبش ادامه خواهد یافت.

در حوزه‌هایی مانند عدالت اقتصادی و اجتماعی، محیط زیست، رفع ستم ملی و ایجاد نهادهای پایدار و شورایی، هنوز فاصله زیادی میان ظرفیت‌های جنبش و نهادینه‌شدن عملی این مطالبات وجود دارد. بنابراین من این فرایند را پایان‌یافته نمی‌بینم، بلکه آن را بخشی از یک تحول تاریخی طولانی‌مدت می‌دانم. همچنین بر این باورم که یکی از پیشروترین جنبش‌های معاصر، همین امروز در خیابان‌هایی جریان دارد که سرکوب، کشتار، جنگ و اعدام را تجربه کرده‌اند.

در همان مصاحبه‌ نیز گفته بودم که «عاملیت» اهمیت اساسی دارد. ما نیاز داشتیم این عاملیت را در راستای اهداف رهایی‌بخش «زن، زندگی، آزادی» سازمان‌دهی کنیم. در این زمینه، به دلیل سرکوب شدید و همچنین به دلیل همان ضدجنبشی که از روزهای نخست درباره آن هشدار داده بودم و در شعار «مرد، میهن، آبادی» تجلی پیدا کرد، با موانع جدی روبه‌رو شدیم. تلاش برای هژمونیک‌کردن گفتمان پهلوی و سلطنت‌طلبی، از نظر من به یکی از آفت‌های جنبش تبدیل شد.

در نتیجه، نیروهای پیشرو جنبش نتوانستند آن مجموعه نیروهای پراکنده‌ای را که از دل ناکارآمدی همه‌جانبه جمهوری اسلامی و میل به تغییر شکل گرفته بودند، به اندازه کافی سازمان‌دهی کنند، میان آنها شبکه بسازند و از این ظرفیت اجتماعی، قدرت مادی و پایداری ایجاد کنند که بتواند مناسبات قدرت و ساختار سیاسی را به‌طور بنیادی دگرگون کند. این همان بخشی از کار است که همچنان پیش روی جنبش قرار دارد. با این وجود، این جنبش نه‌تنها مُهر خود را برای همیشه بر تحولات اساسی و بلندمدت جامعه‌ی ایران زده است، بلکه همچنان در حال تکوین، گسترش و درآمیختن با مجموعه‌ی خواسته‌های تحول‌خواهانه‌ی جامعه‌ی ایران است.

«ایران درفت» توسط خوانندگان تامین مالی می‌شود و همین به ما کمک می‌کند مستقل بمانیم. اگر مایلید در ارائه تحلیل‌ها و ژورنالیسم مستقل سهیم باشید، با اندکی کمک مالی به این هدف یاری برسانید.

شما در همان مصاحبه به برآمدن «ضدجنبش» اشاره می‌کنید که یکی از پیامدهای جانبی انقلاب ژینا بود، یعنی واکنشی به شکل اوج گرفتن راست افراطی در سیمای پهلوی‌گرایی با شعار «مرد، میهن، آبادی». طی این چهار سال این جریان قوی‌تر شده و در دیاسپورا و داخل ایران رشد محسوسی پیدا کرده است. پس از اعتراضات وسیع دی ۱۴۰۴ که هزاران نفر در آن کشته شدند، این جریان خود را صاحب و رهبر این تظاهرات می‌شناسد. به نظر شما چه رابطه‌ای میان جنبش ژینا و اعتراضات رادیکال و مردمیِ دی‌ماه وجود دارد؟

الهام هومین‌فر: من اعتراضات رادیکال دی‌ماه را نه در تقابل با ژینا، بلکه یکی از برآمدهای همان فرایند انقلابیِ در حال شدن می‌بینم؛ اما هم جنبش ژینا و هم اعتراضات دی ماه هیچ‌کدام یکدست نیست. ژینا با شعار «زن، زندگی، آزادی» مشروعیت نظم موجود را در سطحی عمیق به چالش کشید و دی‌ماه نشان داد که این بحران به لایه‌های گسترده‌تری از جامعه رسیده است و ادامه هم خواهد داشت و روزهای پر تلاتطمی در پیش خواهیم داشت. جمهوری اسلامی همچنان با بحران ناکارآمدی و مشروعیت روبه‌روست و بخش‌هایی از جامعه نیز همچنان در پی تحقق مطالبات خود هستند. مسائل اساسی در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی همچنان پابرجا مانده‌اند و بسیاری از نارضایتی‌هایی که زمینه‌ساز شکل‌گیری جنبش‌های اعتراضی بوده‌اند، برطرف نشده‌اند. از این رو، تا زمانی که این عوامل و مطالبات بی‌پاسخ باقی بمانند، زمینه برای ظهور دوباره‌ی جنبش‌های اجتماعی و بروز موج‌های تازه‌ای از اعتراض در مقاطع مختلف وجود خواهد داشت.

در عین حال، همان «ضدجنبشی» که پیش‌تر درباره‌اش صحبت کرده بودم، تلاش کرده است این خشم و نیروی اجتماعی متکثر را به نام خود مصادره کند و گذشته و معنای جنبش ژینا را بازنویسی کند. به نظر من، نشست دانشگاه جورج‌تاون آغاز مرحله‌ای از رهبرتراشی از بالا برای جنبشی بود که اساساً ماهیتی مردمی و ارگانیک داشت. آسیبی که این «ضدجنبش» سازمان‌یافته به جنبش انقلابی وارد کرد، خود نیازمند بحث مفصل است. چهره‌هایی مانند رضا پهلوی و مسیح علی‌نژاد که بخش مهمی از برجسته‌ شدنشان محصول رسانه بود، به باور من ضربات جدی به این فرایند وارد کردند.

با این حال، پهلوی‌گرایی صرفاً یک پدیده رسانه‌ای نیست؛ ریشه‌هایی در لایه‌های سنتی و مردسالار جامعه ایران دارد. من از همان روزهای نخست جنبش ژینا، در مقاله‌ای در رادیو زمانه و مقاله‌ای هم در «مانتلی ریویو» به این مسئله اشاره کرده بودم که نیروهای سنتی جامعه، در کنار و همراه با سرکوب جمهوری اسلامی، می‌توانند به مانعی در برابر این جنبش تبدیل شوند. اما جنبش ژینا از پایین آغاز شد و من فکر می‌کنم مسیر خود را نیز از پایین ادامه خواهد داد.

پهلوی‌گرایی تلاش می‌کند بر هر اعتراض و جنبشی موج‌سواری کند، اما جامعه ایران تحولی را پشت سر گذاشته است که به‌سادگی قابل بازگشت نیست. حتی با فرضی محال که رضا پهلوی از بیرون و با حمایت دولت‌های خارجی به قدرت برسد، به گمان من خیلی زود با اعتراضات اجتماعی تازه‌ای روبه‌رو خواهد شد؛ زیرا بخش مهمی از جامعه ایران از چنین اشکالی از اقتدارگرایی و سیاست فردمحور عبور کرده است.

این احتمال همیشه وجود دارد مردمی که از سازمان‌یابیِ پایدار محروم‌اند و در خیابان به دنبال یک «اسم رمز» برای کنار هم قرار گرفتن می‌گردند، برای مدتی نام یا چهره‌ای را بپذیرند؛ به‌ویژه وقتی رسانه‌ها آن چهره را هژمونیک می‌کنند. اما این به معنای همخوانی عمیق جامعه با سیاست فردگرایانه و اقتدارطلب نیست. از نظر من، همین‌جا نیز می‌توان امتداد «زن، زندگی، آزادی» را دید. 

رضا پهلوی توانست برای مدتی بر موج اعتراضات سوار شود، اما شکست برخی فراخوان‌های بعدی، از جمله فراخوان سیزده‌بدر، و فاصله‌گرفتن شماری از افرادی که پیش‌تر به او امید بسته یا به حلقه نزدیکانش تعلق داشتند، نشان داد که این هژمونی تا چه اندازه شکننده است. او هیچ راهکار عملی جز درخواست جنگ و مداخله‌ی اسرائیل و آمریکا برای رسیدن به قدرت ارائه نداد. این مداخله به بهای از دست رفتن جان‌ها و آسیب‌های جدی به اقلیم و سرزمین ایران تمام شد که ممکن است به مرور به انزجار بخش بزرگی از جامعه بینجامد.

با این همه، خطر راست افراطی را نباید دست‌کم گرفت. این خطر امروز بر سر بسیاری از جوامع، از جمله جامعه ایران، وجود دارد. فقر، ناامنی اقتصادی و ویرانی‌هایی که جنگ و بحران‌های پی‌درپی بر جامعه تحمیل می‌کنند، می‌توانند زمینه گسترش بیشتر راست افراطی را فراهم کنند. دقیقاً به همین دلیل است که باید دوباره بر مسئله عاملیت اجتماعی تأکید کرد: اینکه نیروهای رهایی‌خواه بتوانند آرمان‌های «زن، زندگی، آزادی» را سازمان‌دهی، نهادینه و به قدرت اجتماعیِ مستقل و پایدار تبدیل کنند.

الهام هومین‌فر: مسئولیت کشتار دی‌ماه، بدون هیچ ابهامی، بر عهده‌ی حاکمان، آمران و رهبران جمهوری اسلامی است.
الهام هومین‌فر: مسئولیت کشتار دی‌ماه، بدون هیچ ابهامی، بر عهده‌ی حاکمان، آمران و رهبران جمهوری اسلامی است.

امید جمعی چگونه می‌تواند هم نیروی محرک اعتراض باشد و هم زمینه‌ساز یک «خطای ادراکی»؟

عنوان مقاله‌ی شما، «وقتی امید از محاسبه جلو می‌زند» (در ارزیابی خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴) به تناقض مهمی اشاره می‌کند. امید معمولاً عنصری مثبت و حتی ضروری در جنبش‌های اجتماعی تلقی می‌شود، اما شما نشان می‌دهید که همین امید ممکن است ارزیابی واقع‌بینانه‌ی خطر را مختل کند. منظورتان از «خطای ادراکی جمعی» چیست؟ آیا این تعبیر به معنای مقصر دانستن معترضانِ دی‌ماه یا نادیده گرفتن مسئولیت حکومت نیست؟

الهام هومین‌فر: نخست باید بر یک نکته تأکید کنم: مسئولیت کشتار دی‌ماه، بدون هیچ ابهامی، بر عهده‌ی حاکمان، آمران و رهبران جمهوری اسلامی است. وقتی حکومتی مردم بی‌سلاح را هدف گلوله قرار می‌دهد، به مجروحان و مراکز درمانی تعرض می‌کند و با قطع ارتباطات می‌کوشد ابعاد خشونت را پنهان نگه دارد، عامل اصلی و مستقیم جنایت همان حکومت است. بررسی خطای ادراکی معترضان نباید به ابزاری برای سرزنش قربانیان یا کاستن از مسئولیت حکومت تبدیل شود.

اما اگر بخواهیم از منظر جامعه‌شناختی بفهمیم چه اتفاقی افتاد، باید پرسش دیگری نیز مطرح کنیم: چگونه بخشی از جامعه، با وجود شناختی که از سابقه‌ی خشونت جمهوری اسلامی داشت، به این نتیجه رسید که این‌بار خطر سرکوب کاهش یافته یا ماشین سرکوب توان مقابله با جمعیت را ندارد؟

من «خطای ادراکی جمعی» را به معنای ناآگاهی، ساده‌لوحی یا فقدان شجاعت سیاسی به کار نمی‌برم. منظورم وضعیتی است که در آن مجموعه‌ای از عوامل، از بحران اقتصادی و استیصال سیاسی گرفته تا روایت‌های رسانه‌ای، فراخوان‌های سیاسی، وعده‌های حمایت خارجی و تجربه‌ی جنگ، تصویری از توازن قوا می‌سازند که با واقعیت میدانی همخوان نیست. در چنین فضایی، امید دیگر فقط یک احساس نیست؛ به چارچوبی برای تفسیر واقعیت تبدیل می‌شود.

اعتراض بدون امید ممکن نیست. مردم زمانی وارد کنش جمعی می‌شوند که تصور کنند وضع موجود تغییرپذیر است و حضور آنان می‌تواند مؤثر باشد. از این نظر، امید یک نیروی تاریخی و سیاسی ضروری است. اما امید وقتی خطرناک می‌شود که جای محاسبه را بگیرد. حضور گسترده‌ی مردم در خیابان، به‌خودی‌خود، به معنای فروریختن ظرفیت سرکوب حکومت نیست. برای وقوع یک لحظه‌ی واقعاً انقلابی، تنها نارضایتی عمومی یا حتی حضور میلیونی کافی نیست؛ باید در ساختار قدرت نیز شکاف پدید آمده باشد، زنجیره‌ی فرماندهی مختل شده باشد و دستگاه سرکوب توان یا اراده‌ی اجرای فرمان را از دست داده باشد.

در دی‌ماه، به نظر می‌رسد بسیاری از مردم لحظه‌ی مناسب برای حضور و اعتراض را به‌درستی تشخیص داده بودند. بحران ساختاری عمیق بود، نارضایتی سراسری شده بود و جامعه آمادگی بالایی برای بسیج داشت. خطا در تشخیص ضرورت اعتراض نبود؛ خطا بیشتر در ارزیابی مرحله‌ی بعدی و واکنش حکومت رخ داد. گویی این تصور شکل گرفته بود که بزرگی جمعیت، به‌تنهایی، نیروهای سرکوب را عقب خواهد راند یا به پیوستن آنان به مردم خواهد انجامید.

بنابراین، مسئله‌ی اصلی مقاله‌ی من تقابل میان «امید» و «ناامیدی» نیست. مسئله، تمایز میان امید سیاسیِ سازمان‌یافته و امیدی است که از سنجش واقعی توازن قوا جدا می‌شود. امید مسئولانه باید با شناخت خطر، سازمان‌یابی، گردش اطلاعات معتبر و آمادگی برای سناریوهای مختلف همراه باشد. در غیر این صورت، ممکن است جامعه با هزینه‌ای فاجعه‌بار روبه‌رو شود و پس از آن نیز به ناامیدی، بی‌اعتمادی و کناره‌گیری از کنش سیاسی دچار شود.


چرا برخی از معترضان در آن روزهای ملتهب دی‌ماه احساس امنیت می‌کردند؟

یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های مقاله‌ی شما، روایت افرادی است که همراه همسر، فرزند، سالمندان و حتی کودکان به خیابان آمده بودند. بعضی از شاهدان به شما گفته‌اند احساس امنیت می‌کردند یا تصور داشتند نیرویی از آنان حمایت خواهد کرد. این احساس امنیت چگونه شکل گرفت؟

الهام هومین‌فر: همین حضور خانوادگی یکی از نشانه‌هایی است که ما را وادار می‌کند درباره‌ی ادراک خطر دقیق‌تر فکر کنیم. این افراد با خشونت جمهوری اسلامی بیگانه نبودند. بسیاری از آنان تجربه‌ی اعتراضات پیشین، بازداشت، کشتار و سرکوب را در حافظه‌ی فردی یا جمعی خود داشتند. با این حال، مجموعه‌ای از نشانه‌ها آنان را به این نتیجه رسانده بود که این‌بار شرایط متفاوت است.

نخست، بزرگی جمعیت نوعی امنیت روانی ایجاد می‌کند. وقتی فرد می‌بیند هزاران نفر در کنار او حضور دارند، احساس می‌کند دیگر تنها نیست و حکومت نمی‌تواند با چنین جمعیتی همان رفتاری را داشته باشد که با یک تجمع کوچک دارد. برخی از شاهدانی که من با آنان صحبت کردم، واقعاً تصور می‌کردند وقتی نیروهای حکومتی خانواده‌ها، زنان، کودکان و سالمندان را ببینند، عقب‌نشینی خواهند کرد. در اینجا یک فرض اخلاقی وارد محاسبه‌ی سیاسی شده بود: اینکه حتی یک حکومت سرکوبگر نیز در برابر چنین جمعیتی حدی برای خشونت قائل خواهد شد. آنچه رخ داد نشان داد که این فرض تا چه اندازه می‌تواند خطرناک باشد.

عامل دوم، باور به ضعف دستگاه سرکوب بود. در فراخوان‌ها و پوشش‌های رسانه‌ای بارها گفته یا القا شده بود که اگر جمعیت به اندازه‌ی کافی گسترده شود، نیروهای حکومتی توان ایستادگی نخواهند داشت، ریزش آغاز خواهد شد و بخشی از آنان به مردم می‌پیوندند. چنین اتفاقی در برخی انقلاب‌ها رخ داده است، اما نمی‌توان آن را بدون مشاهده‌ی نشانه‌های واقعیِ شکاف در ساختار قدرت مفروض گرفت.

عامل سوم، انتظار حمایت خارجی بود. تهدیدها و اظهارات مقام‌های آمریکایی، پیام‌های منتشرشده از سوی حساب‌های مرتبط با اسرائیل و روایت‌هایی درباره‌ی حضور نیروهای خارجی در میدان، این تصور را تقویت کرده بود که حکومت در صورت تیراندازی به مردم با واکنشی فوری روبه‌رو خواهد شد. تجربه‌ی حملات به اصطلاح «نقطه‌ای» در جنگ دوازده‌روزه نیز به این خیال نیرو می‌داد که شاید مراکز فرماندهی یا سران دستگاه سرکوب هدف قرار گیرند و مردم در خیابان‌ها فرصت پیدا کنند کار تغییر سیاسی را به پایان برسانند.

این انتظار لزوماً به این معنا نبود که همه‌ی معترضان خواهان جنگ یا مداخله‌ی نظامی بودند. اما در میان بخشی از جامعه، مرز میان «حمایت سیاسی»، «تهدید بازدارنده» و «مداخله‌ی عملی» مبهم شده بود. وعده‌ی مبهمِ «کمک در راه است» می‌توانست در ذهن مخاطب به تضمین امنیت تبدیل شود، در حالی که هیچ سازوکار روشن و قابل اتکایی برای چنین حمایتی وجود نداشت.

قطع اینترنت نیز نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. وقتی خبرهای مربوط به کشتار در شهرهای دیگر به‌موقع نمی‌رسد، مردم ممکن است با اطلاعات مربوط به چند ساعت یا حتی یک روز قبل تصمیم بگیرند. یکی از شاهدان به من گفته بود اگر می‌دانست در نقاط دیگر چه اتفاقی افتاده، دخترش را با خود نمی‌برد. در همان حال که اطلاعات میدانی قطع یا محدود شده بود، پیام‌های ماهواره‌ای و فراخوان‌های ادامه‌ی حضور همچنان از خارج به داخل کشور می‌رسید. این عدم توازن اطلاعاتی می‌توانست احساس امنیت کاذب را تشدید کند.

بنابراین، احساس امنیت محصول یک عامل واحد نبود. تراکم جمعیت، امید به ریزش نیروهای حکومتی، وعده‌ی حمایت خارجی، روایت فروپاشی قریب‌الوقوع و اختلال در انتقال خبرهای واقعی، در کنار یکدیگر ادراک خطر را تغییر دادند. مسئله این نیست که مردم خطر را مطلقاً نمی‌شناختند؛ مسئله این است که تصور می‌کردند این‌بار عواملی وجود دارد که آن خطر را خنثی یا محدود خواهد کرد.


رسانه‌ها چگونه می‌توانند واقعیت سیاسی و «افق امید» را بسازند؟

در مقاله تأکید می‌کنید که رسانه‌ها فقط ناقل خبر نیستند، بلکه معنا و عاطفه و انتظار جمعی تولید می‌کنند. نقش رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، به‌ویژه ایران اینترنشنال و من‌وتو، در شکل‌گیری این فضای ذهنی چه بود؟ آیا شما این رسانه‌ها را مسئول خشونت می‌دانید؟

الهام هومین‌فر: من میان مسئولیت مستقیم خشونت و تأثیرگذاری بر شرایط ادراکیِ منتهی به کنش تفاوت می‌گذارم. رسانه‌ای که فراخوانی را برجسته می‌کند یا تصویری بیش‌ازحد امیدوارانه از وضعیت ارائه می‌دهد، لزوماً عامل مستقیم شلیک به مردم نیست. عامل مستقیم خشونت، نیرویی است که فرمان می‌دهد، ماشه را می‌کشد و سازوکار سرکوب را به کار می‌اندازد. اما این تمایز به معنای آن نیست که رسانه‌ها هیچ مسئولیت سیاسی یا اخلاقی در قبال پیامدهای روایت‌های خود ندارند.

رسانه‌ها تعیین می‌کنند چه چیزی دیده شود، چه چیزی در حاشیه بماند و مخاطب میان رویدادهای پراکنده چه رابطه‌ای برقرار کند. وقتی یک رسانه ماه‌ها تکرار می‌کند که حکومت در آستانه‌ی سقوط است، جنگ هنوز پایان نیافته، حمله‌ی نهایی نزدیک است، نیروهای حکومتی در حال ریزش‌اند و حمایت خارجی حتمی خواهد بود، به‌تدریج یک «افق انتظار» می‌سازد. در این افق، هر اعتراض تازه می‌تواند آخرین نبرد و هر فراخوان سیاسی آغاز پایان حکومت تلقی شود.

در اینجا مفهوم «قدرت نمادینِ» پیر بوردیو جامعه‌شناس فرانسوی اهمیت پیدا می‌کند. قدرت نمادین فقط قدرت دروغ گفتن یا تبلیغات آشکار نیست؛ قدرت نمادین، توانایی صورت‌بندی جهان اجتماعی است. رسانه از طریق انتخاب خبر، تکرار تصاویر، دعوت از چهره‌های مشخص و حذف یا کم‌رنگ کردن صداهای دیگر، به مخاطب می‌گوید چه کسی رهبر است، چه نیرویی قدرتمند است، چه آینده‌ای محتمل است و چه خطری جدی یا ناچیز به شمار می‌رود.

تلویزیون و شبکه‌های اجتماعی نیز منطق خاص خود را دارند. سرعت، هیجان و رقابت برای جلب توجه، اغلب به ساده‌سازی واقعیت می‌انجامد. تحلیل پیچیده‌ی توازن قوا، ظرفیت نهادهای امنیتی، شبکه‌ی فرماندهی و محدودیت‌های مداخله‌ی خارجی، برای رسانه‌ی نمایشی جذابیت کمتری از تصویر «فروپاشی قریب‌الوقوع» دارد. سیاست به صحنه‌ای نمایشی تبدیل می‌شود که در آن قهرمان، لحظه‌ی نهایی و وعده‌ی پیروزی نقش اصلی را دارند.

در جریان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، مسئله فقط آنچه گفته شد نبود، بلکه آنچه به‌موقع گفته نشد نیز اهمیت داشت. هنگامی که اینترنت و تلفن قطع شد، مردم برای اطلاع از وضعیت به رسانه‌های ماهواره‌ای وابستگی بیشتری پیدا کردند. اگر این رسانه‌ها ابعاد خشونت جاری را دیر بازتاب دهند، آن را کم‌رنگ کنند یا هم‌زمان پیام‌های ادامه‌ی حضور در خیابان را برجسته سازند، مخاطب نمی‌تواند ارزیابی دقیقی از خطر داشته باشد. رسانه‌ای که مردم را به مشارکت تشویق می‌کند، وظیفه دارد خطرهای قابل پیش‌بینی را نیز با همان صراحت توضیح دهد.

البته مخاطب موجودی منفعل نیست. مردم هر پیامی را بی‌چون‌وچرا نمی‌پذیرند و رسانه نیز به‌تنهایی یک جنبش را نمی‌سازد. بحران اقتصادی، انسداد سیاسی و خشم انباشته‌شده زمینه‌ی اصلی بسیج بودند. اگر جامعه آماده‌ی اعتراض نبود، هیچ رسانه یا چهره‌ی سیاسی نمی‌توانست چنین موجی پدید آورد. اما رسانه‌ها می‌توانند این آمادگی را در یک جهت خاص هدایت کنند، برخی گزینه‌ها را طبیعی جلوه دهند و برخی خطرها را از میدان دید بیرون ببرند.

نقد رسانه در اینجا یک نقد جامعه‌شناختی است: چه معناهایی تولید شد؟ چه انتظاراتی شکل گرفت؟ چه کسانی به مقام سخنگویی ارتقا یافتند؟ کدام ارزیابی‌ها مجال ظهور پیدا نکردند؟ و سرانجام، چه رابطه‌ای میان این روایت‌ها و تصمیم‌های واقعی مردم در خیابان وجود داشت؟ طرح این پرسش‌ها نه سانسور رسانه است و نه تبرئه‌ی حکومت؛ بخشی از پاسخ‌گو کردن قدرت نمادین است.


رهبرسازی رسانه‌ای و برجسته شدن رضا پهلوی چه تأثیری بر اعتراضات داشت؟

یکی از محورهای بحث‌برانگیز مقاله‌ی شما، بررسی نقش رضا پهلوی و فرایند «رهبرسازی» پیرامون اوست. آیا استقبال از فراخوان‌های او نشان نمی‌دهد که دست‌کم بخشی از جامعه واقعاً او را به‌عنوان رهبر پذیرفته بود؟ مرز میان حمایت واقعی مردم و رهبریِ ساخته‌شده در رسانه کجاست؟

الهام هومین‌فر: این دو الزاماً یکدیگر را نفی نمی‌کنند. نمی‌توان انکار کرد که در برخی تجمعات شعارهایی در حمایت از رضا پهلوی داده شد و بخشی از جامعه او را گزینه‌ای برای دوره‌ی گذار می‌دانست. تحلیل جامعه‌شناختی نباید این واقعیت را حذف کند. اما پرسش این است که این حمایت چگونه شکل گرفت، تا چه اندازه گسترده و پایدار بود و رسانه‌ها چه نقشی در تبدیل یک چهره‌ی سیاسی به سخنگوی ظاهراً عمومی جامعه ایفا کردند.

شرایط ساختاری اعتراضات بسیار مهم بود. جامعه با بحران اقتصادی، سقوط ارزش پول، انسداد سیاسی و انباشت خشم روبه‌رو بود. در چنین فضایی، مردم آماده‌ی جمع‌شدن بودند و شاید هر چهره‌ی سیاسیِ شناخته‌شده‌ای که از تریبون گسترده برخوردار بود می‌توانست بخشی از جامعه را بسیج کند. بنابراین، استقبال از یک فراخوان را نباید فقط نتیجه‌ی ویژگی‌های شخصی یا پایگاه تثبیت‌شده‌ی فراخوان‌دهنده دانست. جامعه در جست‌وجوی یک علامت برای هم‌زمانی و هماهنگی بود.

رسانه‌ها از طریق تکرار نام و تصویر یک فرد، دعوت مستمر از حامیان او و بازنمایی او به‌عنوان تنها گزینه‌ی قابل مشاهده، نوعی اقتدار نمادین تولید می‌کنند. در نظریه‌ی بوردیو، نماینده فقط گروهی از پیش موجود را بازتاب نمی‌دهد؛ در فرایند نمایندگی، خودِ گروه نیز تا اندازه‌ای ساخته و تثبیت می‌شود. هنگامی که یک چهره پیوسته به‌عنوان «رهبر جنبش ملی» یا «رهبر اپوزیسیون» معرفی می‌شود، همین بازنمایی می‌تواند به‌تدریج برای او جایگاهی ایجاد کند که بعداً به‌عنوان شاهدی بر رهبری طبیعی او ارائه شود.

مشکلی که مقاله‌ی من به آن می‌پردازد وجود یک چهره‌ی هماهنگ‌کننده نیست. هر جنبش اجتماعی به سازمان، سخنگویی و سازوکار تصمیم‌گیری نیاز دارد. مسئله این است که میان اقتدار نمادین و توان واقعیِ سازمان‌دهی تفاوت وجود دارد. فراخوان به تسخیر خیابان‌ها یا مراکز شهری، بدون شبکه‌ی سازمان‌یافته در داخل، بدون برنامه‌ی روشن برای واکنش دستگاه سرکوب و بدون سازوکار حمایت از مردمی که به فراخوان پاسخ می‌دهند، شکاف بزرگی میان گفتار سیاسی و مسئولیت عملی ایجاد می‌کند.

در فراخوان‌های آن دوره این وعده تکرار می‌شد که سیل جمعیت، نیروهای سرکوب را عقب خواهد راند و موجب ریزش آنان خواهد شد. اما اگر چنین اتفاقی رخ نداد، برنامه‌ی جایگزین چه بود؟ اگر حکومت به‌جای عقب‌نشینی، از گلوله‌ی جنگی استفاده کرد، چه سازوکاری برای هشدار، توقف یا محافظت از معترضان وجود داشت؟ رهبری سیاسی فقط حق صدور فراخوان نیست؛ پذیرش مسئولیت نسبت به پیامدهای قابل پیش‌بینیِ آن نیز هست.

از سوی دیگر، راهبرد رضا پهلوی تا حد زیادی بر فشار یا حمایت خارجی تکیه داشته است. اظهارات نمادینی چون آمادگی برای بازگشت به ایران، بدون ارائه‌ی یک برنامه‌ی مدون برای گذار، توزیع قدرت، پاسخ‌گویی نهادها و مشارکت نیروهای متنوع جامعه، نمی‌تواند جای سازمان سیاسی را بگیرد. همچنین تمرکز قدرت در یک فرد یا خاندان با مطالبات برابری‌خواهانه و تکثرگرایانه‌ای که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» مطرح شد، تنش‌هایی جدی دارد.

موضوع بر سر تخطئه‌ی کسانی نیست که به او امید بسته‌اند. باید پرسید چه شرایطی مردم را به جست‌وجوی یک منجی سیاسی سوق می‌دهد و چرا آلترناتیوهای سازمان‌یافته و مستقل و دموکراتیک نتوانسته‌اند حضور مؤثرتری پیدا کنند. اگر این خلأ پابرجا بماند، رسانه‌ها بار دیگر می‌توانند به‌جای شکل‌گیری رهبری از پایین، یک چهره را از بالا به مرکز میدان سیاسی منتقل کنند.


برای اعتراضات آینده چه درس‌هایی می‌توان از این تجربه گرفت؟

شما در پایان مقاله‌تان می‌گویید هدف این تحلیل آن است که جامعه در آینده بار دیگر به سوی فاجعه رانده نشود. اگر بحران‌های ساختاری ایران ادامه پیدا کند و اعتراض‌های دیگری شکل بگیرد، مهم‌ترین درس‌های این تجربه چیست؟ چگونه می‌توان امید سیاسی را حفظ کرد، بدون آنکه دوباره از محاسبه‌ی واقع‌بینانه جلو بزند؟

الهام هومین‌فر: نخستین درس این است که نباید میان شجاعت و محاسبه‌ی خطر تضاد ایجاد کنیم. گاهی در زبان سیاسی، هر هشدار درباره‌ی توان سرکوب به ترس‌افکنی، سازش‌کاری یا تلاش برای خانه‌نشین کردن مردم تعبیر می‌شود. این نگاه بسیار خطرناک است. مراقبت از جان مردم بخشی از سیاست رهایی‌بخش است، نه مانعی در برابر آن. کسی که مردم را به حضور دعوت می‌کند باید هم‌زمان درباره‌ی خطرها، محدودیت‌ها و سناریوهای احتمالی نیز صادق باشد.

درس دوم، شناخت دقیق ماشین سرکوب است. تعداد معترضان مهم است، اما به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست. باید نشانه‌های واقعی شکاف در ساختار قدرت، اختلال در زنجیره‌ی فرماندهی، کاهش ظرفیت عملیاتی و تغییر رفتار نیروهای نظامی و امنیتی ارزیابی شود. آرزو کردنِ ریزش نیروها با مشاهده‌ی واقعیِ ریزش تفاوت دارد. یک جنبش نمی‌تواند راهبرد خود را بر خوش‌بینانه‌ترین سناریو بنا کند.

درس سوم، ضرورت استقلال اطلاعاتی است. در شرایط قطع اینترنت، جامعه نباید تنها به چند شبکه‌ی ماهواره‌ای یا حساب سیاسی وابسته باشد. سازوکارهای متنوع و قابل اعتماد برای گردآوری و راستی‌آزمایی و انتقال خبر لازم است. اطلاعات مربوط به شدت سرکوب، مناطق پرخطر، وضعیت بازداشت‌شدگان و مراکز درمانی باید بر هیجان سیاسی و رقابت رسانه‌ای اولویت داشته باشد. رسانه‌ای که خبرهای ناخوشایند را به این دلیل کم‌رنگ می‌کند که ممکن است از شور اعتراض بکاهد، در واقع مردم را از حق تصمیم‌گیری آگاهانه محروم می‌کند. شاید بد نباشد به شیوه‌های قدیم و حلقه‌های محلی برای سازماندهیِ اطلاعات و دسترسیِ آزاد و دموکراتیک به خبر فکر کنیم.

درس چهارم، عبور از سیاست منجی‌محور است. امید بستن به یک حمله‌ی خارجی، یک دولت خارجی یا یک چهره‌ی سیاسی که از بیرون فرمان تغییر صادر کند، عاملیت جمعی را تضعیف می‌کند. حمایت بین‌المللی از حقوق مردم ایران اهمیت دارد، اما نباید با تضمین مداخله‌ی نظامی یا نجات فوری اشتباه گرفته شود. دولت‌های خارجی بر اساس منافع خود عمل می‌کنند و اظهارات آنان لزوماً به اقدام عملی وحمایت پایدار یا حفاظت از جان معترضان منجر نمی‌شود. جنگ راهکاری برای مقابله با دیکتاتوری و سرکوب داخلی نیست؛ این رؤیایی بود که فروخته شد و باید آنرا کنار گذاشت.

درس پنجم، ساختن آلترناتیو سازمان‌یافته و دموکراتیک است. نبود آلترناتیو فقط به معنای نداشتن یک رهبر شناخته‌شده نیست. آلترناتیو باید شبکه، برنامه، تقسیم مسئولیت، سازوکار پاسخ‌گویی، پایگاه اجتماعی و تصویری روشن از آینده داشته باشد. جامعه‌ی ایران متکثر است؛ زنان، کارگران، اقلیت‌های ملی و دینی، دانشجویان، بازنشستگان و گروه‌های مختلف اجتماعی مطالبات و تجربه‌های متفاوتی دارند. هیچ رهبری نمی‌تواند بدون مشارکت واقعی این نیروها، صرفاً از طریق بازنمایی رسانه‌ای، نماینده‌ی تمامی آنان شود.

در نهایت، باید میان امید و رؤیافروشی تمایز بگذاریم. امید سیاسیِ پایدار به مردم می‌گوید تغییر ممکن است، اما آسان، فوری و بدون هزینه نیست. رؤیافروشی وعده می‌دهد که حکومت در آستانه‌ی سقوط است، کمک خارجی قطعاً خواهد رسید و کافی است مردم یک‌بار دیگر به خیابان بیایند تا همه‌چیز پایان یابد. امید مردم را به سازمان‌یابی وامی‌دارد؛ رؤیافروشی آنان را به انتظار یک لحظه‌ی معجزه‌آسا می‌کشاند.

جامعه‌ی ایران دلایل فراوان و مشروعی برای اعتراض دارد و بحران‌های ساختاری نیز از میان نرفته‌اند. بنابراین، احتمال شکل‌گیری موج‌های تازه‌ی اعتراض جدی است. پرسش این نیست که آیا مردم باید امیدوار باشند یا نه. پرسش این است که چگونه می‌توان امید را به شناخت، سازمان، مراقبت متقابل و ارزیابی واقع‌بینانه‌ی توازن قوا پیوند زد. تنها در این صورت است که امید از یک عاطفه‌ی زودگذر یا پرهزینه به نیرویی پایدار برای تغییر اجتماعی تبدیل می‌شود.

    © کپی‌رایت ایران‌درفت

 بیشتر بخوانید از الهام هومین‌فر

وقتی امید از محاسبه جلو می‌زند: سازوکارهای شکل‌گیری خطای ادراکی در یک لحظه‌ی اعتراضی

فاجعه‌های محیط‌زیستی جنگ ـ گفتگوی زنده رادیوزمانه با الهام هومین‌فر (ویدیو)

بحران ساختاری، انتظار انقلاب، و بررسی چند سوءبرداشت

ناسیونالیسم، جنگ، و میهن‌دوستی

انقلاب ژینا پایان یک دوره تاریخی است، گفت‌وگو با الهام هومین‌فر

تولید پایدار باید شعار محیط‌زیستی جنبش زن، زندگی، آزادی باشد

هژمونی توسعه و بحران محیط زیست، ویدیو گفتگویی با الهام هومین فر

نئولیبرالیسم و تراژدی کالایی شدن طبیعت

دنباله مطلب

امنیت غذایی در جمهوری اسلامی - عکس از میلاد فکوریان

امنیت غذایی در جمهوری اسلامی

در سه بخش به بحران امنیت غدایی در ایران می‌پردازیم: بخش نخست، حکمرانی بد و تخصیص ناعادلانه منابع؛ بخش دوم، تأثیر تحریم‌های اقتصادی؛ و بخش سوم، موانع سیاسی و ایدئولوژیک، از جمله تعریف رسمی خودکفایی و دکترین امنیت ملی مبتنی بر «عمق راهبردی» و محور مقاومت.

نوشته عبدی کلانتری
کارگر راه آهن، استان قم، عکاس: جواد اسماعیلی

از عقب‌نشینی تاکتیکی تا بازسازی اقتدار

نبردی طبقاتی در پس‌زمینهٔ بحران ارزی و جنگ مجید ملکی میقانی English edition  چکیده: این مقاله استدلال می‌کند که جمهوری اسلامی پس از بحران «زن، زندگی، آزادی» برای مهار بحران مشروعیت، در عرصهٔ فرهنگی به عقب‌نشینی‌های تاکتیکی روی آورد، اما هم‌زمان سیاست‌های اقتصادی مبتنی

نوشته نویسنده مهمان